درباره نویسنده
علی بهار
... در جاده ای که می رفتیم زیر بارش برگها و بادها جایی زیر رگبارحزن زندگی ایستادیم!...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
مطالب اخیر
  • آوازهای بومی
  • زیر چتر خورشید ماهشهر
  • از منظومه ---تورا حوالی پرهای قاصدک و ستاره جا گذاشتم----5
  • از منظومه 4----تورا حوالی پرهای قاصدک و ستاره جا گذاشتم----
  • نفت راکنار بگذاریم کتابها را باز کنیم
  • از منظومه ترا حوالی پرهای قاصدک و ستاره جا گذاشتم
  • منظومه 2----تورا حوالی پرهای قاصدک و ستاره جا گذاشتم----
  • منظومه -----تورا حوالی پرهای قاصدک و ستاره جا گذاشتم-----
  • حدیث بی زبانان بشنو از نی
  • حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست
  • اما آنچه زندگی می‌طلبد شهامت است
  • شاعری گفت گرفته دلت مثل اینکه تنهایی!
  • پارسایی تفکر
  • روزی که جان فدا کنمت باورت شود
  • غمنامه ای در بزم شبستان غریبی
  • فرزند زمانه خود باشیم ....(بهار عربی 2)
  • مرغ امیال امریکا یک پا دارد...
  • آسمان بار امانت نتوانست کشید
  • همنوا با شوریده گی خیام
  • پشت هیچستانم شهری ست
  • درفین کاشان غربت تو
  • از دفترهای گذشته
  • بهار عربی رودررو با استبداد طویل المدت
  • از دفترهای گذشته
  • مهتاب خیال تو
  • از دفتر لذت دیدار
  • آنگاه جنگ و میدان مین هم به آخر می رسد
  • زمان قرار
  • غم های همه عالم
  • گنجشکان هیاهو
کلمات کلیدی مطالب
  • شکیبایی (٤)
  • گاندی (٢)
  • سگ (٢)
  • بدرقه (٢)
  • کشتی یونانی (٢)
  • سهروردی (۱)
  • گدایی (۱)
  • بیمارستان (۱)
  • تماشا (۱)
  • حزین لاهیجی (۱)
  • اردیبهشت (۱)
  • کانت (۱)
  • حیوان (۱)
  • سیاهچاله (۱)
  • ققنوس (۱)
  • غزاله (۱)
  • شام غریبان (۱)
  • فروغی بسطامی (۱)
  • حدیث عشق (۱)
  • اسپانیا (۱)
  • پرویز مشکاتیان (۱)
  • بی تابی (۱)
  • بار امانت (۱)
  • شوپنهاور (۱)
  • تایوان (۱)
  • متالوژی (۱)
  • فلسطینی (۱)
  • آرزوی محال (۱)
  • افلاطون (۱)
  • نبی (۱)
  • پرستو (۱)
  • قشنگ (۱)
  • ماهیگیر (۱)
  • فروردین (۱)
  • تونس (۱)
  • سپهر (۱)
  • رستگاری (۱)
  • دبی (۱)
  • احمد شاملو (۱)
  • برف (۱)
  • داود (۱)
  • زمستان (۱)
  • پرواز (۱)
  • خاتمی (۱)
  • آهویی (۱)
  • انگلیسی (۱)
  • سپهری (۱)
  • فلسطین (۱)
  • آتش (۱)
  • عمران (۱)
  • نوروز (۱)
  • امیرکبیر (۱)
  • اصفهان (۱)
  • خزان (۱)
  • زورق (۱)
  • غروب (۱)
  • غزه (۱)
  • گلستان (۱)
  • مورچه (۱)
  • مهران (۱)
  • گلی (۱)
  • فریفته (۱)
  • احلام یقظه (۱)
  • نیشابور (۱)
  • خرمشهر (۱)
  • پاییز (۱)
  • ابراهیم (۱)
  • دکتر شریعتی (۱)
  • انرژی هسته ای (۱)
  • سهراب سپهری (۱)
  • تولستوی (۱)
  • سید علی صالحی (۱)
  • پرستوهای مهاجر (۱)
  • ناصر حجازی (۱)
  • منشور (۱)
  • زنبور عسل (۱)
  • نشانی (۱)
  • شمس لنگرودی (۱)
  • بحران اقتصادی (۱)
  • خشک سال (۱)
  • گالیله (۱)
  • اوریانا فالاچی (۱)
  • سنگسر (۱)
  • نخل (۱)
  • شکارچی (۱)
  • استیصال (۱)
  • جوجه تیغی (۱)
  • نقد منصفانه (۱)
  • ثروت ملل (۱)
  • نوستالوژی معشور (۱)
  • کدکنی (۱)
  • جلوه مهر (۱)
  • گونتر گراس (۱)
  • چهارباغ (۱)
  • خلوت دل (۱)
  • بهار نارنج (۱)
  • باستانی پاریزی (۱)
  • حیرانی (۱)
  • سفرجان (۱)
  • نیکسون (۱)
  • نامه به دوست (۱)
  • باغهای معلق بابل (۱)
  • رستم دستان (۱)
  • دیزی خورون (۱)
  • کارتون خواب (۱)
  • یک خبر بد (۱)
  • بی باران (۱)
  • کبره (۱)
  • صبرا (۱)
  • بالفور (۱)
  • هایدگر (۱)
  • تحلیف (۱)
  • سنگلاخ (۱)
  • کامکاری (۱)
  • جلوه های بهار (۱)
  • ناصرخسرو قبادیانی (۱)
  • مزامیر (۱)
  • جلوه نوروز (۱)
  • میدان مین (۱)
  • لاله و لادن (۱)
  • شرکت در انتخابات (۱)
  • شب انتخابات (۱)
  • عدالت روباه (۱)
  • آزمون و خطای انتخابات (۱)
  • عبور از پوپولیسم (۱)
  • بعدازباران (۱)
  • معجزه بهار (۱)
  • بعدازانتخابات (۱)
  • همذات پنداری (۱)
  • آفتاب حسن (۱)
  • درختان سپیدار (۱)
  • ضمیر اشاره (۱)
  • کاکلی (۱)
  • ساحل نجات (۱)
  • اندیشه اخلاقی (۱)
  • دلسروده (۱)
  • شرط عقل (۱)
  • عبور از چاه بی خبری (۱)
  • امیدهای من (۱)
  • حمله امریکابه عراق (۱)
  • منثوره حزیران دل (۱)
  • ازجامعه انتقام زدایی کنیم (۱)
  • چرخش قدرت (۱)
  • بهارغم انگیز 1388 (۱)
  • آب باران باغ صد رنگ آورد (۱)
  • خرد چیست (۱)
  • مرثیه بشری (۱)
  • سگ وگربه (۱)
  • دلجویی (۱)
  • فارس و عرب (۱)
  • مفهوم پرسشگری (۱)
  • نجوای درون (۱)
  • تازیانه ایام (۱)
  • لاغری اندیشه (۱)
  • تفاوت آدمی (۱)
  • رازنگاه (۱)
  • فرمانروای دل (۱)
  • فین کاشان (۱)
  • ردای گذشت (۱)
  • ملوانان (۱)
  • شهر آشوب (۱)
  • لهیب دل (۱)
  • معنای شرم (۱)
  • بوی خوش زندگی1 (۱)
  • خارمغیلان (۱)
  • شرم حضور (۱)
  • بهشت برین (۱)
  • برشی از یک خاطره (۱)
  • در لبخندت مهر ی بود (۱)
  • نکاتی چند (۱)
  • شمعدانی ها (۱)
  • از این حرفها (۱)
  • با دریا (۱)
  • لاشه (۱)
  • ازاین حرفها3 (۱)
  • حدیث حیرانی (۱)
  • سروده کال (۱)
  • گنجشکی (۱)
  • خاک سرخ (۱)
  • قرعه فال (۱)
  • کاکایی ها (۱)
  • سگ وپروانه (۱)
  • رنگ دینا (۱)
  • شکارکوسه (۱)
  • ترانه باران (۱)
  • زمزمه عاشقانه (۱)
  • کاروان آرزو گم کرده راه (۱)
  • همیشه کسی هست که بسراغت بیاید (۱)
  • دلا بسوز که سوز تو کارها بکند نیاز نیمه شبی دفع صد (۱)
  • بادبانها (۱)
  • کیمیای صلح و دوستی (۱)
  • قصرشیرین (۱)
  • اندیشه سالم (۱)
  • دیوارها ی کاهگلی زُشک (۱)
  • سوگ مادری (۱)
  • لذت آدم بودن (۱)
  • دلفینها (۱)
  • همزبانی همدلی (۱)
  • قطره ای با دریا (۱)
  • حقوق اقلیت (۱)
  • حزب فراگیر (۱)
  • شروه ای بر بیابان (۱)
  • بغض شادمانی (۱)
  • آتشزنه کینه و عداوت (۱)
  • سهوه (۱)
  • دفترهای گذشته (۱)
  • با خاطرات جنگ (۱)
  • وادی ایمن (۱)
  • کیمیاگر اثر پائولو کوییلو (۱)
  • رابینسون کرزو (۱)
  • دانیل دفو (۱)
  • سرمستی اغواگرانه روسیه (۱)
  • باد خزانی (۱)
  • کله قندی (۱)
  • جادوی کتاب (۱)
  • همایو ضیایی (۱)
  • پایان جنگ (۱)
  • تنگ حاجیان (۱)
  • فاخته ای (۱)
  • قازو قلنگ (۱)
  • سیستان تفتان (۱)
  • دخس (۱)
  • خورموسی (۱)
  • غربت تمثیلی آدمی (۱)
  • روزهای خسته خورشید (۱)
  • چقدر قد کشیده ای ای شب (۱)
  • نرگس پریشان (۱)
  • سه آذر اهورایی (۱)
  • 28مرداد32 (۱)
  • قلوه سنگها (۱)
  • نقبی (۱)
  • شتران (۱)
  • احلام (۱)
  • مسجد شیخ لطف الل (۱)
  • کارتاژ (۱)
  • یقین بدان برادرمخواهرم (۱)
  • حبیب بورقیبه (۱)
  • چهره مقصود (۱)
  • سیبی در دستانت (۱)
  • ای آرزوهای گمشده (۱)
  • محمد بوعزیزی (۱)
  • آتش آزادی (۱)
  • جادوی دلداده گی (۱)
  • ای روشنی صبح (۱)
  • اردهال کاشان (۱)
  • تک درختی در شوره زار (۱)
  • بازار مسگرها (۱)
  • زیر چتر خورشید ماهشهر (۱)
  • نفس گرم (۱)
  • شفق شمالی (۱)
  • کوزه های سفالی (۱)
  • همای اوج سعادت (۱)
  • زمان قرار (۱)
  • مرواده با دوست (۱)
  • بهار عربی (۱)
  • دشت مهران (۱)
  • جناب سروان (۱)
  • شکوفه گیلاس (۱)
  • کوه بینالود (۱)
  • مهتاب خیال (۱)
  • قصه آه (۱)
  • مستخدم دانشکده (۱)
  • هملت اثر شکسپیر (۱)
  • استبداد طویل المدت (۱)
  • باکلانها (۱)
  • پلیکانها (۱)
  • الفسایه (۱)
  • امرودهای وحشی (۱)
  • گنج نامه مقصود (۱)
  • رویای چمن زارها (۱)
  • تا دشت ها ی سبز (۱)
  • سردر زیر برف (۱)
  • شوریده گی خیام (۱)
  • ترانه کوهستانی چشمه ها (۱)
  • کشاکش غولان دریا (۱)
  • شراع (۱)
  • باغ جهنم (۱)
  • زاپاتا مکزیک (۱)
  • مالیخولیای قدرت (۱)
  • جغدی پیر (۱)
  • تخت سلیمانی (۱)
  • قافله خسته (۱)
  • بلبل سرگشته (۱)
  • مزغ شباویز (۱)
  • خیل دلسوختگانت (۱)
  • قناریها (۱)
  • مخموری (۱)
  • فیلسوف آلمانی (۱)
  • سال 1285 شمسی (۱)
  • حدیث بی زبانان (۱)
  • رنگ ایرانی (۱)
  • تجربه های گرانبها (۱)
  • 16آذر 1390 (۱)
  • کلیمانجارو (۱)
  • شرپا (۱)
  • بهارا شور شیرینم برانگیز (۱)
  • نفت را کنار بگذاریم (۱)
  • تفنگ های چوبی (۱)
  • پیروزی اخلاق برقدرت (۱)
  • کوره آهنگران (۱)
  • کلیدر محمود دولت آبادی (۱)
  • http://pishkesvatir (۱)
  • خورکون (۱)
  • کوره پزخانه ها (۱)
  • عشایر خوزستان (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • ۱۳٩۱/٢/٢۳
  • ۱۳٩۱/٢/٩
  • ۱۳٩۱/٢/٢
  • ۱۳٩۱/۱/۱۳
  • ۱۳٩٠/۱٢/٢٧
  • ۱۳٩٠/۱٢/۱۳
  • ۱۳٩٠/۱۱/٢٩
  • ۱۳٩٠/۱۱/۱٥
  • ۱۳٩٠/۱۱/۸
  • ۱۳٩٠/۱٠/٢٤
  • ۱۳٩٠/۱٠/۱٠
  • ۱۳٩٠/٩/٢٦
  • ۱۳٩٠/٩/۱٩
  • ۱۳٩٠/۸/٢۸
  • ۱۳٩٠/۸/۱٤
  • ۱۳٩٠/۸/٧
  • ۱۳٩٠/٧/٢۳
  • ۱۳٩٠/٧/٩
  • ۱۳٩٠/٦/٢٦
  • ۱۳٩٠/٦/۱٩
  • ۱۳٩٠/٦/٥
  • ۱۳٩٠/٥/٢٢
  • ۱۳٩٠/٥/۸
  • ۱۳٩٠/٥/۱
  • ۱۳٩٠/٤/٢٥
  • ۱۳٩٠/٤/۱۱
  • ۱۳٩٠/۳/٢۸
  • ۱۳٩٠/۳/۱٤
  • ۱۳٩٠/٢/٢٤
  • ۱۳٩٠/٢/۱٧
  • ۱۳٩٠/٢/۳
  • ۱۳٩٠/۱/٢٧
  • ۱۳٩٠/۱/۱۳
  • ۱۳۸٩/۱٢/٢۱
  • ۱۳۸٩/۱٢/۱٤
  • ۱۳۸٩/۱٢/٧
  • ۱۳۸٩/۱۱/۳٠
  • ۱۳۸٩/۱۱/٢۳
  • ۱۳۸٩/۱۱/٩
  • ۱۳۸٩/۱۱/٢
  • ۱۳۸٩/۱٠/٢٥
  • ۱۳۸٩/۱٠/۱۱
  • ۱۳۸٩/۱٠/٤
  • ۱۳۸٩/٩/٢٧
  • ۱۳۸٩/٩/٢٠
  • ۱۳۸٩/٩/۱۳
  • ۱۳۸٩/٩/٦
  • ۱۳۸٩/۸/٢٩
  • ۱۳۸٩/۸/٢٢
  • ۱۳۸٩/۸/۱٥
  • ۱۳۸٩/۸/۸
  • ۱۳۸٩/۸/۱٥
  • ۱۳۸٩/۸/۱
  • ۱۳۸٩/٧/٢٤
  • ۱۳۸٩/٧/۱٧
  • ۱۳۸٩/٧/۱٠
  • ۱۳۸٩/٧/۳
  • ۱۳۸٩/٦/٢٧
  • ۱۳۸٩/٦/٢٠
  • ۱۳۸٩/٦/٢٠
  • ۱۳۸٩/٦/۱۳
  • ۱۳۸٩/٦/٦
  • ۱۳۸٩/٥/٢۳
  • ۱۳۸٩/٥/۱٦
  • ۱۳۸٩/٥/٢
  • ۱۳۸٩/٤/٢٦
  • ۱۳۸٩/٤/۱٩
  • ۱۳۸٩/٤/۱٢
  • ۱۳۸٩/٤/٥
  • ۱۳۸٩/٤/٥
  • ۱۳۸٩/۳/٢٩
  • ۱۳۸٩/۳/٢٢
  • ۱۳۸٩/۳/۱٥
  • ۱۳۸٩/۳/۸
  • ۱۳۸٩/۳/۱
  • ۱۳۸٩/٢/٢٥
  • ۱۳۸٩/٢/۱۸
  • ۱۳۸٩/٢/٤
  • ۱۳۸٩/٢/۱۱
  • ۱۳۸٩/٢/٤
  • ۱۳۸٩/۱/٢۸
  • ۱۳۸٩/۱/٢۱
  • ۱۳۸٩/۱/۱٤
  • ۱۳۸٩/۱/٧
  • ۱۳۸۸/۱٢/٢٢
  • ۱۳۸۸/۱٢/۱٥
  • ۱۳۸۸/۱٢/۸
  • ۱۳۸۸/۱٢/۱
  • ۱۳۸۸/۱۱/٢٤
  • ۱۳۸۸/۱۱/۱٧
  • ۱۳۸۸/۱۱/۱٧
  • ۱۳۸۸/۱۱/۱٠
  • ۱۳۸۸/۱۱/۳
  • ۱۳۸۸/۱٠/٢٦
  • ۱۳۸۸/۱٠/۱٩
  • ۱۳۸۸/۱٠/۱٢
  • ۱۳۸۸/۱٠/٥
  • ۱۳۸۸/۱٠/۱٢
  • ۱۳۸۸/٩/٢۸
  • ۱۳۸۸/۱٠/٥
  • ۱۳۸۸/٩/٢۱
  • ۱۳۸۸/٩/٢۱
  • ۱۳۸۸/٩/۱٤
  • ۱۳۸۸/٩/٧
  • ۱۳۸۸/۸/۳٠
  • ۱۳۸۸/۸/۳٠
  • ۱۳۸۸/۸/٢۳
  • ۱۳۸۸/۸/٢۳
  • ۱۳۸۸/۸/۱٦
  • ۱۳۸۸/۸/۱٦
  • ۱۳۸۸/۸/٩
  • ۱۳۸۸/۸/٢
  • ۱۳۸۸/۸/٢
  • ۱۳۸۸/٧/٢٥
  • ۱۳۸۸/٧/۱۸
  • ۱۳۸۸/٧/۱۸
  • ۱۳۸۸/٧/۱۱
  • ۱۳۸۸/٧/٤
  • ۱۳۸۸/٦/٢۸
  • ۱۳۸۸/٦/٢۱
  • ۱۳۸۸/٦/۱٤
  • ۱۳۸۸/٦/٧
  • ۱۳۸۸/٥/۳۱
  • ۱۳۸۸/٥/۱٠
  • ۱۳۸۸/٥/۳
  • ۱۳۸۸/٤/٦
  • ۱۳۸۸/۳/٢۳
  • ۱۳۸۸/۳/۱٦
  • ۱۳۸۸/۳/٩
  • ۱۳۸۸/۳/٢
  • ۱۳۸۸/٢/۱٩
  • ۱۳۸۸/٢/۱٢
  • ۱۳۸۸/۱/٢٩
  • ۱۳۸۸/۱/۱٥
  • ۱۳۸٧/۱٢/۱٧
  • ۱۳۸٧/۱۱/۱٩
  • ۱۳۸٧/۱۱/٥
  • ۱۳۸٧/۱٠/٢۸
  • ۱۳۸٧/۱٠/٧
  • ۱۳۸٧/٩/۳٠
  • ۱۳۸٧/٩/٩
  • ۱۳۸٧/٩/٢
  • ۱۳۸٧/۸/۱۱
  • ۱۳۸٧/٧/٢٠
  • ۱۳۸٧/٦/۳٠
  • ۱۳۸٧/٦/۱٦
  • ۱۳۸٧/٦/۱٦
  • ۱۳۸٧/٦/٢
  • ۱۳۸٧/٤/٢٩
  • ۱۳۸٧/٤/۱٥
  • ۱۳۸٧/٤/۸
  • ۱۳۸٧/۳/٤
  • ۱۳۸٧/۱/۱٠
  • ۱۳۸٦/۱٢/٢٥
  • ۱۳۸٦/۱٢/٤
  • ۱۳۸٦/۱۱/٦
  • ۱۳۸٦/۱٠/٢٩
  • ۱۳۸٦/۱٠/۱
  • ۱۳۸٦/٩/٢٤
  • ۱۳۸٦/٩/۱٠
  • ۱۳۸٦/۸/٥
  • ۱۳۸٦/٧/٢۱
  • ۱۳۸٦/٦/۳
  • ۱۳۸٦/٤/٩
  • ۱۳۸٦/٢/۱
  • ۱۳۸٥/۱۱/٢۸
  • ۱۳۸٥/۱۱/٢۱
  • ۱۳۸٥/۱٠/۳٠
  • ۱۳۸٥/٩/٢٥
  • ۱۳۸٥/۸/٢٠
  • ۱۳۸٥/۸/٦
  • ۱۳۸٥/٥/۱٤
  • ۱۳۸٥/۳/٢٠
  • ۱۳۸٤/۱٢/٦
  • ۱۳۸٤/۱٠/۳
  • ۱۳۸٤/٧/٢۳
  • ۱۳۸٤/٦/۱٢
  • ۱۳۸٤/٥/۸
  • ۱۳۸٤/۳/٢۸
  • ۱۳۸٤/٢/٢٤
  • ۱۳۸۳/۱٢/۱٥
  • ۱۳۸۳/۱۱/۱٠
  • ۱۳۸۳/۱٠/۱٢
  • ۱۳۸۳/۸/٢۳
  • ۱۳۸۳/٥/۱٠
  • ۱۳۸۳/٢/٢٦
  • ۱۳۸۳/٢/۱٢
  • ۱۳۸۳/۱/۱٥
  • ۱۳۸٢/۱٢/٢۳
  • ۱۳۸٢/۱٢/٢
  • ۱۳۸٢/٥/۱۱
  • ۱۳۸۱/٩/٩
دوستان من
  • شبکه اطلاع رسانی رشد وزارت آموزش و پرورش
  • دفتر همکاری های فنآوری رياست جمهوری
  • خطوط كشتيرانی جمهوری اسلامی ايران
  • مرکز تحقيقات استراتژيک رياست جمهوری
  • مرکز افکار سنجی دانشجويان ايران
  • هواپيمايی جمهوری اسلامی ايران
  • مركز دايره‌المعارف بزرگ اسلامی
  • فرهنگستان زبان و ادب فارسی
  • دفتر مرکزی جهاد دانشگاهی
  • شورای عالی اطلاع رسانی
  • مرکز توسعه صادرات ایران
  • سايت انجمن آمار ايران
  • پژوهشگاه صنعت نفت
  • فرهنگستان علوم
  • رياست جمهوری
  • اخبار ورزش ایران
  • پرشین فوتبال
  • ایران فوتبال
  • دیکشنری
  • google
  • ياهو
  • ايز ايران
  • شفا نیوز
  • روزنامه ها
  • اخبار IT ایران
  • اتحادیه فوتبال
  • امورارتباطات ديتا
  • شبکه ورزش ایران
  • بنیاد ایران شناسی
  • وب سایت فارسی PHP
  • تاق بازرگانی استان فارس
  • دانشگاه فردوسي مشهد
  • وب سایت ورزشی تیم ملی
  • راه آهن جمهوری اسلامی ایران
  • مركز اسلامي آموزش از راه دور
  • شبکه آموزشی دانشگاه شریف
  • اداره کل تربیت بدنی دانشگاه آزاد
  • شبکه اطلاعات پزشکی وزارت بهداشت
  • مركز فناوری اطلاعات و ارتباطات پيشرفته
  • سازمان تربیت بدنی جمهوری اسلامی ایران
  • پژوهشكده الكترونيك دانشگاه علم و صنعت ايران
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • جامعه ادبی بیشه
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



تنگاره
آوازهای بومی
نویسنده: علی بهار - ۱۳٩۱/٢/٢٥

از پس پنجاهی و اندی زعمر

نعره بر میایدم از هررگی

کاش بودم باز دور از هرکسی

چادری و گوسفندی و سگی....نیما یوشیج

آوازهای بومی

زیر لکه های زمرد خورشید

دریا گاهی سبز می شد

گاهی آبی

و مرغان در انتظار طوفانی که بروید

بارانی که ببارد

از تکانه ابرها

2

ازدشت های جنوبی

تا کوهستانهای شمالی

رغبت بی جنجال بره هاو برکه ها

مجامله  عاشقه ای داشتند

طولانی وانبوه

چون مسیرکارون

که از کوچ روهزاران  ایل و تبار می گذشتند

3

در آوازهای بومی اسامنه* های صبور

تصویری نقش می بست

تنیده با زبان ادراک بیابان و دلداده گی

فراغ سر سپرده در رویش سیاه چادرها

بدین مضمون

برخیز بهار از راه می رسد

مشق زندگی را

همین  حالا بنویسیم....

صحرای ماهشهر اسفند 1386 علی بهار

*عشایر گله دار دشت های گرم خوزستان

 

نظرات ()



زیر چتر خورشید ماهشهر
نویسنده: علی بهار - ۱۳٩۱/٢/۱٥

یک پیشنهاد....آبراه بهـــــــــــــــار

انتهای خلیج فارس یا به عبارتی دیمه دریا به تعبیر ما به ماشهر هم رسیده وسپس  از شهر هم اندکی عبور می کرده تا رفته به جایی که امروز شهرک طالقانی ست و در گذشته ها ی دور کوره هایش می نامیدند...یادگاری از کوره پزخانه های آجر پزی بود که انگلیسیها عجله داشتند زودتر آجری هایی برای خانه های سازمانی شرکت نفت آن سالهای دهشت استعمار تهیه کنند و به مردم یاد بدهند بعضی ها از بعضی ها سرترند ...آن یکی کارمند است با همه مزایایش و این یکی کارگر است محتاج نان شب و تبعیضاتی زشت و نابکار! که یادگاری های غم انگیز از خود بجا گذاشت و گذشت  از جمله همین گنداب آخر دریا که البته از قدیمتر هم بود  فاضلاب بی اجر و مواجب انتهای غمناک قرون و اعصار گذشته یعنی دریا که راهی دریا می شد به اضافه پلشتی ها!...  به زبان بومی به این گنداب دریایی  خورِکون می گفتند  اسم نازیبا و با مسمایی بود آن روزها که آرزو کنیم به پایان عمر کلام این کلمه رسیده ایم... و داستان خورکون خود مثنوی هفتاد من کاغذی ست که می تواند بستر صدها داستان و قصه رنج و دردمندی مردمی  باشد که سخت کوشند و ناروایی طبیعت را در کنار ساحل خلیج فارس به جان خریده اند......اما از طرفی چند سالی هست که تلاش می شود بعد از این همه پیچ راهه ها در گذر کجدار و مریز زمان پایانه دریا به وضعیتی قشنگ و آبرومند در آید که قابل تقدیر است ...آمدن آب دریا به مقدار مناسب در این بستر و حاشیه سازی سنگ نمای ساحل ...ارامشی خواهد بود بر آلام سالهای بسیارسخت مردم نجیب ماهشهر که در تمامی فصول از اشمئزاز بوی زُخُم خورکون در عذابی جانفرسا بودند و شنیدن این نام خود تداعی گر همه بوهای بد عالم بود و حالا که بسلامتی قراراست دریا همان دریای زیبایی شود که در تصور اهل خیال می گنجد و چون رودخانه ای زلال از میانه شهر عبور کند مناسب است که نامش نیز تغییر اساسی یافته و با وضع شایسته مردم  ماهشهر همخوان گردد و پیشنهاد اینجانب این است که خورکون منبعد به نام با مسمای  آبراه بهار تغییر اسم یابد... اردیبهشت 1391علی ربیعی (علی بهار)

زیر چتر خورشید ماهشهر

مثل هر روز

امروز هم

زیر چتر خورشید ماه شهر

 قدم می زنم

تعدادی سگ

چند گنجشک

یک کبوتر

می دوند یا می پرند در هیاهوی اطراف صبحم

بهار مثل رازی

در پر و بال و سینه هاشان نهان است

نسیم هم منتظر تا بلغزد شکوفه

روی باریکه شاخه ها

ازسمت دیگر جاده

کودکان دبستان

به حوصله آرام درخت  و آفتاب نگاه می کنند

درختان برگ برگ  کتابند

که از  جنگلی  دور آمدند

 و آفتاب هم مداد یست که روز را می نویسد

بر دیوار  دبستان کوچ دنیا

ماهشهر فروردین 1390 علی بهار

 

نظرات ()



از منظومه ---تورا حوالی پرهای قاصدک و ستاره جا گذاشتم----5
نویسنده: علی بهار - ۱۳٩۱/٢/٢

کوره آهنگران

حکایت سروده های مادر حکایت رنج و اندوه همه آدمی ست که کاروان بی حوصله دنیا ،تلخ کامی عمر رابر دوشش می گذارد و چون از دل برمیاید لاجرم به تعبیر بزرگان بر دل می نشیند ....رنجمویه ای که همه از صیرورت بی حاصل زمان است  که عالم و عامی هریک به طریقی در این رنج طاقت فرسای هستی و نیستی شریکند....و نقاره های جاهلان در این میان هر چه  بلندتر بر این مرکب  بلاخیزکه  زمین باشد  به ناکجای ادعایی پوچ و بی مقدار ختم می گردد...پس باز هم می نویسم سروده ای از مادر را همراه با نال و ناله ای که دنباله یک سروده بلند از منظومه حوالی  پرهای قاصدک است که تصویرگر سرگردانیهای من از ماهشهرتا  مشهد بود...روزهایی که گاهی خیلی قشنگ میشد و زمانی مثل خشک سالی در جلد اول رمان کلیدر محمود دولت آبادی آن روی سخت و شکننده زندگی آتش به خیمه امید می کشید و با جلد دوم و نشستن اولین دانه های برف- زمستانی در دل گلمحمد و محبوش آرامشی  دوروبر سرکشی ایل را می گرفت ...یادش بخیر من چقدر بارش آن برف را در رمان کلیدر دوست دارم و همیشه به خاطر می آورم   ...مثل همه زندگی که هر کجایش جایی بودو ناکجا آبادی که مستور هیچ دل درد مندی نبود! ......

دلی دارم پر از درد و پر از غم

اگر بادش زنید می پاشد از هم

دل من کوره آهنگران است

به دست هرکه افتد می زند دم

نایی و ناله ای

کجایی که به دلتنگی یم عادت نکردی

فارغ از شرم نگاهی که در  شرق چشمانت بود

اگر میآمدی

خیال قشنگ معشوقه ای دوباره

در کنار بوته زار های خشک -

بیابان های مکدرجان می گرفت

خاک آستانه گیاهی جان سخت  را تجربه می کرد

گیاهی که بوی مستی بهار را داشت-

برای بی شمار پروانه های منتظر

بر لب جویباران تشنه

وترنم موسیقی دشتی

بر لبان  چوپانان غمگین

با شرحه شرحه  دردی که در دل بود

انگاه خسته و ویران

قدم بر زمین خشک این صحرای طولانی گذاشتی

سرابی در برزخ چشمانت تار می زد

چنانکه ِپشنگه ظهرهای طولانی

از ذرات تابستان

می بینی خواب بره ها

آوار همه خورشید است

که از طناب آسمان رها شده بود

بی واهمه از نایی و ناله ای

مشهد پاییز 1390 علی بهار

http://pishkesvat.ir/index.php?option=com_content&view=article&id=1502&Itemid=694

نظرات ()



از منظومه 4----تورا حوالی پرهای قاصدک و ستاره جا گذاشتم----
نویسنده: علی بهار - ۱۳٩۱/۱/۱٤

 از دوبیتی های سروده مادرم که گاهی زمزمه می کند و من هم یادداشت برمی دارم

...برگردان از گویش بومی به فارسی روز ...تقدیم به نویسنذه وشاعر بزرگ آلمانی گونتر

گراس که قدر وقیمت اخلاق را می داند....در جهانی که از بی اخلاقی رنج می

برد....

  چه سازم تا زرنجم نی بروید

 

  که آزار دلم این نی بگوید

 

  گر آزار دلم را نی نگوید

 

  زنم آتش به نی زار،نی نروید....


رستگاری

 

می مانم و مثل صحرا

طوفان شن به پا می کنم

شاید که فریادم را بشنوی

هرچند هنوز هم در ذهن و ضمیرم

برای یادگاری آوازها یت

سر به سمت نخلی سوخته دارم

روی زمین  داغی که می رفتیم

همرا با گمشده گی  کودکی هامان

عروسک های جا مانده پشت دیوارهای فروریخته

تنفگ های چوبی بی گلوله

با شروه خوانی جویباری که دارد خشک می شود

آنجا بهترین  ترانه های  من جاری بود

مثل یک قناری

که از قفس  جنگ بسختی گذشت

وبعد هی خواند و هی خواند

ودرخت نخل سوخته هم

لبخند زد به زندگی

هرچند دیر

هرچند تلخ

که تا بوده چنین بوده

شاید روزگاری بیاید

که پیامبران  رستگاری

از قلب  همه بشریت مبعوث شوند

مشهد پاییز 1390 علی بهار

 

نظرات ()



نفت راکنار بگذاریم کتابها را باز کنیم
نویسنده: علی بهار - ۱۳٩٠/۱٢/٢٧

هی به آسمان چشم دوختم

تا کبوتران سپید ابر

به ماهشهر رسیدند

حالا منتظر بارانم!

 

در آستانه نوروز

همیشه در آستانه نوروز با همه قشنگی و طراوتش دلت بیشتر می گیرد ،یاد و یادگاری ایام با همه دلبستگیها یش زنده تر می شود وگذر عمر در چنبره زمان آیینه ای می گردد که از روبروی دیده گانت با همه پستی و بلندیهایش طی طریق می کند بی میل یا با میلت ...

 با خود زمزمه می کنی چه دیروزهای کوچکی بودند که رفتند ... و امروز آرزوهای هنوزهم! چون گروه آوازخوانان دوره گرد در خیابان بی انتهای زندگی  حس غریبی  وتنهایی آدمی زادرا بی هیچ دغدغه ای با فصول بی بازگشتش تکرار می کنند وآنگاه لحظه تحویل سال که  می رسد همه یاد ها و یادگارها  اندوهی  در دل و جانت می رویانند  که به تعبیر حافظ هیچش کرانه نیست......

در این میان اما نوروز برای ما ایرانیان و شاید هم همه بشریت جشن منحصر بفردی ست که در این کریدور خاص بین شرق و غرب که ایران باشد بجا و به هنگام تعریف می شود  زیرا که جشن زاد روز هستی ست و نقطه تعادل زمین و زمان است....

 برای دوستی نوشتم علاوه بر این که جشن نوروز یک امکان  خدادادی برای وحدت ما همه ایرانیان است.....با توجه به اینکه درجهانی زندگی می کنیم که  بار حوادث تلخی ست که از طبیعت و آدمی می بارد آنگاه در این شرایط به عنوان ملتی که از بی شمار مسیر های سخت و جانفرسا گذشته تا به آرامش شیرین یک جشن در میدان فوتبال و یا سینما برسد در وصف رخساره خورشید نمی گنجد اگر بدانیم که وحدت فرهنگی ما در گستره خاکی فلات ایران  همه از برکت نوروز است و کهن بوم وبری که به تعبیر اخوان ثالث نقطه ثقل دنیاست  ...با این حساب باید ایران برای همه ما  فرشته ای  زیبا باشد که زمانیکه لبخند می زند به همراهی نوروزش دل و جانمان فرو بریزد زیرا ایران خود تمثیلی ازهمه ایرانیان است که حالا از جغرافیا ی جنوب غربی اسیا هم فراتر رفته و به همه دنیا رسیده ...شادکامی نوروز بر همه ایرانیان پیوسته باد.....

  مقاله ای از توماس فرید من اقتصاد دان معاصر برگرفته از سایت فرارو با اندکی حذف و اضافه

 درخت تو گر بار دانش بگیرد

بزیر آوری چرخ نیلوفری را...      ناصر خسرو قبادیانی

نفت را کنار بگذاریم و کتابها را باز کنیم-توماس فرید من

  هر وقت از من می پرسند: بجز کشور خودتان به کدام کشور علاقه مند هستید؟ در پاسخ می گویم: «کشور تایوان». مردم با تعجب سوال می کنند: «تایوان؟ چرا تایوان؟». در جواب می گویم خیلی ساده است جزیره تایوان به سنگی بی حاصل در دریایی طوفانی می ماند، که از هیچ گونه منابع طبیعی برای زندگی کردن برخوردار نیست به طوری که حتی شن و ماسه مورد نیاز خود جهت ساخت و ساز را از چین وارد می کند این در حالی است که یک چهارم بزرگترین ذخایر مالی در جهان از آن این کشور می باشد، چرا که به جای حفاری زمین و استخراج هر چیزی از معادن، تایوان به دنبال پرورش 23 میلیون استعدادی است که زنان و مردان این کشور را تشکیل می دهند....یعنی دانش آموزان آن سرزمین.....

من همیشه به دوستانم در تایوان می گویم: شما خوش شانس ترین مردم جهان هستید. اما چطور بسیار خوش شانس هستید؟ چون بدون هیچ گونه برخورداری از منابع نفتی، معادن سنگ آهن، الماس، طلا و حتی جنگل، تنها با در اختیار داشتن منابع محدود ذغال سنگ و گاز طبیعی توانسته اید نحوه زندگی و فرهنگ خود را پرورش داده و مهارت های مورد نیاز مردم خود را ارتقا بخشید، و تنها اینگونه سرمایه است که می تواند به با ارزش ترین منابع تجدیدپذیر در جهان امروز تبدیل شود یعنی مابع لایزال انسانی !..... اما چطور بسیار خوش شانس شدید؟

برای من گفتن این مطلب کمی جرات می خواهد. اما در حال حاضر باید آن را اثبات کنم. یک تیم تحقیقاتی از سازمان همکاری و توسعه اقتصادی با عنوان »  پژوهش قابل ملاحظه ای را در (خصوص ارتباط بین عملکرد برنامه ارزیابی دانش آموزان در سطح بین المللی، یا آزمون پیسا) شامل آزمونی که طی هر دو سال سوال های ریاضی، علوم و مهارتهای خواندن و درک مطلب دانش آموزان 15 ساله در 65 کشور را مورد سنجش قرار می دهد) و درآمد کل حاصل از منابع طبیعی و تولید ناخالص داخلی برای هر یک از کشورهای شرکت کننده، به عمل آوردند پژوهشگران به طور خلاصه، ارتباط مهارت دانش آموزان در  حل معادلات ریاضی  با مقدار استخراج نفت یا میزان حفاری الماس در یک کشور را مورد ارزیابی قرار داد.........

 نتایج این تحقیق نشان داد که یک ارتباط منفی معنی داری بین کشورهایی که منبع درآمدشان از طریق منابع طبیعی ملی می باشد و کشورهایی که درآمدشان از طریق دانش و مهارت جمعیت دانش آموزان خود تامین می شود، وجود دارد. «آندریاس اسچلیچر» مسئول نظارت بر امتحانات پیسا دراین تحقیق «OECD» خاطر نشان کرد: این یک الگوی جهانی است که در 65 کشوری که در آخرین ارزیابی ارتباط معکوس  شرکت کرده اند مورد ارزیابی قرار گرفت: نفت و آزمون پیسا با دارند....یعنی به عبارتی هرچه ثروت ناشی از طبیعت در یک سرزمین بیشتر بوده خردورزی در آن سرزمین پایین تر آمده  یعنی که نسبت معکوسی برقرار می شود بین خرد و دانش با ذخایری که در سینه زمین نهفته است چنانکه در کنار معادن طلای افریقا فقروفاقه  بیداد می کند زیرا که کارگر  افریقایی هنوز هم  زیر بار شدیدترین تحقیرها  معدن طلا را استخراج می کند تا قوتی برای لایموت به دست آرد و اروپایی و ........ از آب دریا کیت و ترانزیستور می سازد و ارزش افزوده ای می آفریند که منجر به یک خوشبختی ملی می گردد پس بیاییم ما نیز با همه استعداد خدادادی شیرهای  نفتمان را ببندیم  و به استعدادهای ذاتی داشن آموزان و دانشجویانمان تکیه کنیم و از آب و خاک  سرزمینمان طلای دانش و ثروت را با ارزش افزوده ای به مراتب بالاتر از صدور نفت خام تولید و به دنیا عرضه  کنیم .....

                          ماهشهر زمستان 1390 علی بهار

نظرات ()



از منظومه ترا حوالی پرهای قاصدک و ستاره جا گذاشتم
نویسنده: علی بهار - ۱۳٩٠/۱٢/۱٧

بهارا شور شیرینم برانگیز


شرار عشق دیرینم برانگیز---الف سایه

کودک دیروز

3

جهت صدای  گوشه ای بلبل

منتظرایستادم

زیر شاخه های سوخته نخل بی سر

اشک ها مرا می برند تا غروبی غم انگیز

لحظه  برگ ریزان سرد  پاییز

تماشا کن! کودک دیروز

جنگ و صلحی که پایان ندارد

گاهی خسته می شوم

خسته تر از تیزاب آفتاب بر هرچه زندگی ست

تا جاییکه عبور من بر این سبق زار بی عاطفه محال است

می مانم و مثل صحرا

طوفان شن به پا می کنم

مشهد پاییز 1390 علی بهار

 

نظرات ()



منظومه 2----تورا حوالی پرهای قاصدک و ستاره جا گذاشتم----
نویسنده: علی بهار - ۱۳٩٠/۱٢/۳

گر دلی دمساز با خود جستمی

ای بسا ناگفتنیها گفتمی....مولانا

آه چقدر کوچکی دنیا!

که ما را

همه مارا

بی قصد و بی هدف

چونان کولی های سرگردان کلیمانجارو

در حاشیه پست و پایین

ویرانه های بر جای مانده ازشرپاهای ابدی

گم کردی

اگر بد بودیم یا نبودیم.

یا  شورآب ماکیان

در سایه سار مترسکها ی  آن سالهای

پر تپش و پر باران.

وما چون سارها

واهمه مدام تیرها و کمانها را جدی گرفتیم

به آنی پرکشیدیم و رفتیم

رفتیم تا پایان همه چیز

تحقیررنگها و نیرنگها

تیمار  آرزوها

خواب وهمناک پرستوها در میان شاخه های سوخته

رویای قشنگ  بیشه زارهای کشمیری

تا در نمی دانم کجای قراری که نرسیدیم!

منتظر بمانیم!

منتظر زمان بال و پری  در چشمها  و دستها

بعد از رویش  گل

نوای شورانگیزبلبل

دریغا که چقدر کوچکی دنیا.

می جویمت ای گمشده همه قرون واعصار

ای دلداده گی های محزون

اما بی سرانجامی آدمی

در حصار حصار ها

خواب زده گی قرنها وهزارها

گاهی  سراسیمه می شوم با  نگاه هر رهگذری

استغاثه هر فاخته ای

بر بلندای سبز سروها و کاج ها

که ما را می شناختند

تفاوتی نداشت

بگذار تا بگذریم

در آشوب تخیل برفها ی شمالی و خاکها ی جنوبی

دنیا همین بوده که هست

وعشق

مثل زمان از دست رفته ای ست

که با هیچ معشوقه ای

پدیدار نمی شود.

بیا بدنبال انبساط خاطر پروانه ها برویم

همین پروانه های رویایی

که از شکار باران بهاری برمی گشتند

تا اگر زنده بودند

زیر  درختی کهن سال

در سور و سات جشن جوانه های عاجز شادی کنند

شاید همه زندگی رقصی ست فقط

که از نقاره موجی وطوفانی برخواست

مشهد پاییز 1390 علی بهار

 

نظرات ()



منظومه -----تورا حوالی پرهای قاصدک و ستاره جا گذاشتم-----
نویسنده: علی بهار - ۱۳٩٠/۱۱/٢۱

 جام جهان زخون دل عاشقان پر است

حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی...الف سایه

               1               

امروز چهارشنبه 16 آذرماه هزار و سیصد نود بود

چه هوای سرد و جانکاهی ست

نه این کوچه را می شناسم

نه این خیابان را

نه این درخت خزانی را

که ابتدای همه چیز است

حتی پایان کلاغهای بی زمزمه را

در گرگ و میش دود گرفته  غروب خیابان فعلی سرگردانم

باور کن نمی دانم

اما دستانت هنوز هم بوی عجیبی  دارد

بوی بهار نارنج-

 آنسوی تابستان های جنوب می دهد

چشمانت انتهای مهربان دریاهاست

که به تماشای تفته صحرای کاکلی های بی دغدغه رفت

تو مثل کبوتران سپید بودی

که از خورشید هم گذشتند

تا به آسمان رسیدند

به صلح دیوانه وار آدمی

بی صله تر از همه دریا

تنهاتر از همه صحرا

ومن مثل اینکه تا ابد بی مقصد باشم

ترا شبانه روزی

حوالی پرهای قاصدک و ستاره جا گذاشتم!

مشهد آذر ماه 1390 علی بهار

نظرات ()



حدیث بی زبانان بشنو از نی
نویسنده: علی بهار - ۱۳٩٠/۱۱/۱۱

زبانت درکش ای حافظ زمانی

حدیث بی زبانان بشنو از نی

تجربه های گرانبها

 ....باد سرد زمستانی  وزان است من روی تَفَر(سکوی جلو) بلم با توری که حالا پر از ماهی ست کلنجارمی روم ...که کلنجار با توری که  پر از ماهی تازه است  کم هم بی خطر نیست که هر آن باید منتظر باشی تیغه ای از پشت یک ماهی یا سنگ های نیزه مانند گیر کرده در میانه تور دست و پایت را زخمی کنند و سپس لکه های خون  را روی جای جای دست و پایت  مشاهده کنی و بعد آب سرد و شوری که از چالش بلند امواج برروی زخم های تنت  می ریزد ...زخمی که به رنج و زحمتش می ارزد که دنیا همه خود بجز رنج نیست  ...سطح تفر قایق پر از پولکهای ریز و درشت ماهی ست ....آب لزج ناشی از پولکها باعث لغزندگی سطح قایق گردیده تا چشم می زنم وسط دریای نیمه طوفانی کله پا شده ام سرمای آب تا عمق تنم فرو می رود...فریاد می زنم که قایق را نگه دارند اما جریان آب و طوفان تا بجنبم مرا با خود برده است ...غوطه ور در دریای طوفانی به آنی در شرایطی قرار می گیری که نه راه پیش داری و نه راه پس ....دریا با همه عظمتش اینجا یعنی در جنوب ما مثل رودخانه ای بزرگ است و همین رودخانه بزرگ که وقتی مد می شود گویی همه زمین را می بلعد ..غولی ست که سبقزارهاو بیابانها در برابرش تحقیر می  شوند من که با همه خردی چیزی نیستم ...اما در این لحظات سخت و جافرسا تنها شانسی که می آورم اینکه دریا  در حال جذر است ...مثل اینکه غولی دیگر در آنسوی دریاها آب را می بلعد به همین دلیل  ساحل نزدیک و نزدیکتر می شود وتند باد و امواج در این نبرد نابرابر نمی توانند  مرا با خود ببرند .... دست و پا زنان راه ساحل را در پیش گرفته ام زیرا بهتر است  تا اینکه بخواهم خود را به  قایقی برسانم که از زور باد و آب به وسط دریا کشیده می شود  .... شنا کنان بسمت ساحل میروم تا این فاصله نسبتا دور را طی کنم ......

سر در آب فرو برده و می رانم و می رانم با دستانی که پاروزنان خوبی هستند و تن چون قایقی تیز و چابک هرچند  بفرمان من  نیست اما مرا به همان جایی می برد که انتظارش را دارم ...  تخت چوب خیس خورده ای را مانم یا لاشه ماهی نسبتا بزرگی که کنار ساحل به خواب رفته ام ...آفتاب  کمک می کند تا گرمای زندگی را حس کنم .....چشم که باز می کنم در کنارم مرغان ماهیخوار بال بال می زنند ....سردم است بشدت سرفه می کنم ..دوستم از راه رسیده است پتویی دور و برم می پیچد ..با همه ناتوانی پای  داخل قایق خیس می گذرم ...سینه ام بشدت درد می کند دردی آزار دهنده که بعد از سالها هنوز هم ادامه دارد.....گاهی فکر می کنم لذت چندبار مردن بالاتر از یک بار برای همیشه مردن است از دو جهت !که کشف آسوده گی و آرامش بعداز  مرگ از یک سوکه حتما لذت بخش و شیرین است  وبعد بازگشت به زندگی دوباره از سویی که چون سیرآّ ب شدن  تشنه ای دربیابان دور و دراز است و شاید هم تنفسی بعد از یک خفگی کوتاه در زیر آب  ...  اینها همه سعادتی ست که نصیب هرکس نمی شود....خطر می کنی میروی تا وسط میدان مین ...دست می بری اولین مین را که ضد نفر است تجربه می کنی می بینی به ان صورتی که می گویند سخت هم نیست ماسوره را به آرامی جدا می کنی و دیگر خلاص! مین می شود تکه سنگی که می توانی آن را به هرسو که بخواهی پرتاب کنی ...دوستان همراهت نمی دانند ترا شجاع یا دیوانه بنامند اما هرچه هست این تجربه کردنها توی میدان مین یا روی تفر یک قایق و یا رفتن به بالای قله کوهی که از چهار سو در معرض خطری به عملش می ارزد و در وقت تنهایی برای مرور و نوشتن به کارت  می آید.... یا وقتی در میانه آتش همه را می گویی از محل آتش خارج شوند و تو در این میان به جنگ آتش می روی رقصی در میان شعله های آتش که تورا نشانه گرفته است ....همه از تو می خواهند که بگذار همه چیز بسوزد و تو می مانی و با چنگ و دندان به جنگ آتش می روی و چون بسلامت جان بدربردی آنگاه به لذت از خویش گذشتن پی می بری....وای کاش همه تجربه های گرانبهای زندگی به ما کمک میکرد که از خویش بگذریم ...... و در آخرهمه آنچه  ما می گوییم و انجام می دهیم و به خاطر می سپاریم همانی نیست که قطعی و غیر قابل تغییر باشد و دیگرانی هستند که برخلاف ما فکر می کنند ،نگاه می کنند  ، شاید که آنان نیز اندکی از همین حقیقت زندگی اطراف ما باشند .... که همه مشکل بشر  در عدم پایبندی به همین  اخلاق مدارا و صدور حکم کلی برای جهانی  ست که ما نیز جزیی ناچیز از آن هستیم.....

رنگ  ایرانی..................

به رنگ ابرهای سپیدی

به رنگ بارانی

به رنگ رویش لحظه های بی تکرار

به رنگ  ایرانی

تولبخند میزنی

به پنهان ترین لحظه های  دلم

چنانکه صدف

درشیاریک  قاب پنهانی

تووحوصله برکه های آرامش

من و تشنگی و دریای  طوفانی

توو تحمل رنج های سفر

سکوت مسافر

من وآستانه دیدار و وجد حیرانی!

سلام به کهکشانی که راه شیری توست

عزیزترین معشوقه ! منظومه های آرمانی

تورا رویت کرده ام  شب و روز

ازسمت قبله جان

چنانکه حافظ رندان  با غزلهای عرفانی

ماهشهر سال 1384 علی بهار

 

نظرات ()



حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست
نویسنده: علی بهار - ۱۳٩٠/۱٠/٢٤

من گم شده ام

من در همین خیابان

همین کوچه

همین خانه گم شده ام

من در همین اینجا یی  که تو نیستی

در آغاز قاصدکهای بی سرانجام

جوانه های ناتمام

گردنه های حیران

گم شده ام

مثل حیله ای ،مکری

که گاهی از دوره گردی پیر سر زد

شاید که مرا از رخوت سرد سالیان رفته  بیاشوبد

هشداری از سر درد

بگذار از همین چهار راه عبور کنم

همین چهار راه کوچک خاطره

مثل چهار راه لشکر

میدان مجسمه

که مآمور حکومت نظامی ایستاده است

سرهنگ بود یا سرتیپ یادم نیست

فرما ن می دهد جلوتر نیایید که میزنم

وما همگی جلوتر رفتیم

آنقدر جلوتر

که او به ناچار عقب تر رفت

آنروزها که پیدا بود یم

در زیر آفتاب زمهریر  شانزده آذرماه 1357 مشهد

چه فکر می کردم آن سالها

که هنوز پیدا بودیم

پیدا بودی

مثل راز چشمانت

که بی واسطه ای اندک

از کوچه های خاطرات هی عکس می گرفت

یادگاری می نوشت

و من به سالهای دور

سالهای قشنگ آینده می رسیدم

هرچند در دره های پیچاپیچ زندگی  مثل همه ما ! گم شدم

ایستگاه راه آهن مشهد 17 آذر ماه 1390

نظرات ()



اما آنچه زندگی می‌طلبد شهامت است
نویسنده: علی بهار - ۱۳٩٠/۱٠/۱٢

راستی چه تصادف حزن انگیزی!

عمر آدمی  در دو موقع  مثل برق و باد  سپری می شود در عسرت محض و در لذت مدام ...مابقی  ایام نیز بود و نبودش یکی ست ومی مانی  که بگذرد ...  ..اما برق و باد هم از آن حرفهاست که مشمول مرور زمان شده است  .....زیرا گاهی اصطلاحات خیلی تکراری هستند  مثل همین برق و باد که در دنیای پر سرعت امروز شاید دیگر محلی از اعراب ندارند چرا که حالا برای سرعت هم حد و مرزی قائل نیستیم حتی اگر سرعت نور باشد.....باری بگذریم چون  همه فصل های عمر ما که آمدند و رفتند بی دریغ و بی قیمتی که جان آدمی ست این خاطره هم از سیاهچاله ذهنم به بیرون درز می کند....خیالی و خوابی  که شاید خود ناکجا آبادی ست که میانه ای با فهم ناشناخته ها ندارد که چاه ویلی ست در بی مرزی کاینات ....و حالا چندان دوری از آن همه شوق ها و وصل ها ی بی واسطه و طناز  که مشق و درس را  که هیچ، خود را نیز ازیاد برده ای ،در خیابانهای پر هیاهوی دنیا به عبارتی گم شده ای  مثل همین کسی که در  خاطره ام برای اندک زمانی بدنیا می آید و بعد تا بجنبم  با اندک گردباد زمانه به هوا می پرد و می  رود ...ماجرا از انجا شروع می شود که برای مدتی کوتاه  دبیر حق التدریس دبیرستانی می شوم  با دانش آموزانی اندک در جایی بین شهر و روستا ، دبیرستانش را با نمایی روستایی که بوی علف وبهار نارنج می داد   تازه ساخته  بودند ...همراه با نقش و نگاری هایی  ساده که چون دل مردم روستاهای جنوب بار محبت و مهمانوازی بود .... والبته  فضا  حال و هوایی لذت بخش داشت هم برای من واولین تجربه هایم در این خصوص یعنی آموزگاری  و هم  ساکنانش که اولین تجربه های خود را با  داشتن دبیرستانی در روستا یشان  جشن می گرفتند ..سالهای ابتدایی جنگ بود و حضور محسوس جنگ زدگان در روستا خیلی به چشم می آمد به گونه ای که بین قوم لر و عرب به نوعی اختلاط فرهنگی در زبان و کردار حاکم بود..دراین میان  بین آن همه دانش آموز بومی و مهاجر  دانش آموزی بود که در درس تاریخ به نحوبی سابقه ای  نابغه بود که سال  وروز و ساعت اکثر وقایع تاریخی را به دقت از بر بود .... برای خودش گنجینه ای بود که من معلم از دانشش حسرت بدل بهره ها می بردم گویی علیرغم سن پایینش وقایع تاریخی در حافظه اش از گذشته های دور حک شده است ..همیشه فکر می کردم در ناسیه اش نوشته شده که او حتما بزرگترین استاد تاریخ زمانش می  شود .... یا در کمترین حالت تصورمی کردم  محققی برجسته می گرددوسری توی سرها در می آورد ..باری سرنوشت من  اما در این میان  این چنین گره می خورد که بعد از مدت زمانی اندک از آن مدرسه باید بروم رفتنی که دست خود آدمی نیست مثل مرگ مثل زندگی و مثل خیلی چیزهای دیگر وچون جنگ بود  گفتم می روم سربازی که هم فال است و هم تماشا و در جنگ میهنی با همه وجودم شرکت می کنم تا خود تقدیر چه پیش آید و میلش به که افتد...شلاق زمانه را که تاب می آوری زندگی مفهومی عمیقتر می یابد و آنچه اتفاق می افتد حتی اگر بر وفق مراد نباشد اما دست سرنوشت خویش  را چون کودکی سربه راه  به دست می گیری به مراتبی لذت بخش از فهم درون خویش می رسی و پی می بری که آدمی همین گوشت و پوستی بر استخوان نیست که با تند بادی بشکند گاهی چون کودکی که گیاهی را از باغچه ای  می کشد تا از ریشه کنده شود بعد روی به تو می کند ببین بابا من زمین را مغلوب تواناییم کردم ،تو لبخند می زنی ....آری کودک من –به تعبیر بزرگی آنچه زندگی می‌طلبد شهامت است ....استقامت که می کنی همه زمین مغلوب تو می شود...خوب وضعیت اقتضا می کند که در این شرایط جنگی من نیز سهم اندکی داشته باشم تا فردا پاسخگوی نسلی که اگر پرسشی داشت شرمنده نباشم  .....پس ابر و باد و خورشید و فلک زدو رفتم سربازی ابتدا  دوره آموزش مقدماتی در تهران و دوره تخصصی پیاده نظام در شیراز و بعد هم بلافاصله اعزام به جبهه از طریق لشکر 84 خرم آباد که قصه های شیرین و طول و درازی ست به عبارتی  هر لحظه اش آموزن و خطای جسم و جان ....شب است که به منطقه عملیاتی می رسم  پا به گردان که می گذارم فرمانده می گوید ورود شما را در این غروب زمستانی  و سرد به خط مقدم تبریک می گویم تو می روی به گروهان 2 و من با سلامی نظامی  می روم و فرمانده اشاره می کند خوشم آمد نمی ترسی لبخندی می زنم و او به شوخی چیزی نثارم می کند ...به فرمانده می گویم فکرش را نکن برای هرکس  سرنوشتی رقم می خورد ....من با دنیا هیچ قرار و مداری ندارم و آمده ام که تا آخر بمانم ....بر خلاف قدرت نمایی اولیه، فرمانده با حال و شوخ طبعی ست که بعد از تعیین وضعیت پیشنهاد مرخصی کوتاه مدتی را می دهد که برایم غیره منتظره است و البته لذت بخش برای دیدن همسرم و فرزندم که تازه یازده ماهه شده .اواخر اسفند است  که با همین  مرخصی کوتاه برای دیداری هم از همکاران و البته دانش آموزان  به دبیرستان روستا می روم ...کنجکاو ومنتظر  ابتدا سراغی از دانش آموز متین و نابغه ام  می گیرم اما خبری از ایشان نیست ...پرس و جوی می کنم از همکلاسیها و حتی دبیران می گویند ظاهرا از اینجا رفته اند..  ..از اهالی روستا  هم که برای احواپرسی آمده اند سراغش را می گیرم که بی خبرند..فقط می شنوم که همراه خانواده  رفته اند ...تصور می کنم شاید جایی بهتر رفته باشند ... ..بر، که، می گردم در ذهن و ضمیرم ادامه دارد حیف شد که رفت.... و ماجرای دانش آموز نابغه در درس تاریخ برای من هم تمام می شود و بعد سربازی من و جنگ هم به پایان می رسد و دفتر زمانه سرنوشتی غیر از آنچه می پنداشتم برایم رقم می زند...و اینک سال 1372است و من در خیابان انقلاب روبروی دانشگاه چون عادت همیشگی از این کتابفروشی به آن کتابفروشی دنبال کتابهای تازه می گردم  نرسیده به چهار راه وصال شلوغ است  ماموران شهرداری با وضع زننده ای کارتون خواب ها را جمع آوری می کنند ..بر می گردم دقت که می کنم یکی از آن کارتون خوابها همان  دانش آموز نابغه قدیمی خودم بود ...نگاهش که می کنم او نیز مرا می شناسد سر بر می گرداند ...خجالت می کشد و من که گویی کوهی از اندوه دارد جانم را فرو می ریزد آرزو می کنم چشمانم این بار به من دروغ گفته باشند اما او بهتر از من مرا می شناسد تلخندی بر لبانش نشسته .....به کامیون نزدیک شده ام  با صدای آرام می گویم چرا کارتون خواب شدی....اشک امانش  نمی دهد ...دستی می چرخاند با تحیر و تآسف ، یعنی که شد؟ نمی دانم و من هم در جواب دستی ازسر ناچاری  بلند می کنم ...وشاید دستی از روی شرمنده گی که نسل بعد از خود را جدی نگرفت و همه چیز های خوب و بد را به حساب احتمالات ریاضی دنیا گذاشت یعنی که در گردونه زمانه درصدی هم باید سهم کارتون خوابهای تزریقی می شد  ...دفتر خاطرات خفته در ذهنم را ورق می زنم ازروستایی که تازه صاحب دبیرستانی جمع و جور شده بود و دانش آموزانی که دبیر غریبه را تا بخواهی تحویل می گرفتند زیرا تنها و آخرین دبیر لیسانسیه  منطقه بود...

....با چه امید و آرزوها یی که می خواست نهالش پر بارباشد و ثمر دهد .....بامداد زمهریرجنوبی با  شوق و ذوقی غیر قابل وصف سوار بر مینی بوس های مندرس جاده می شدی تا هرچه زودتر خودت را به مدرسه برسانی و هیجان کلاسی دبیرستانی را در روستایی دور افتاده تجربه کنی و بعد دوستی با دانش آموزانی که تفاوتی سنی چندانی با تو نداشتند ...یکی می پرسید آقا ازدواج کردی می گفتی آره من یک پسر دارم که فقط یازده ماهه ست...دوسه تایی که دور و برت بودند با لبخندی نزدیک به خنده :آقا را ببین :!  ما ها  را که می بینی با تاکید دوباره :آقا: هرکدام سه بچه هم داریم و من! بلند بلند می زدم زیر خنده و دانش آموز زیرک درس تاریخ با کنجکاوی خاصی همه رفتارها را ورانداز می کرد با سکوتی هوشمندانه گویی افق های دور و درازی مثل ذرات خورشید در ذهنش پرسه می زدند ....تکیده و وارفته می خواهم باور کنم که او همان دانش آموز تیز هوش آن سالها نیست اما تا چشم می اندازم می بینم به وسیله ماموران شهرداری جمع آوری شده و داخل کامیون هم ایستاده ....و در خماری و گیجی هنوز هم حواسش به من است ...ومن که حالا دست رنج اندک زمان تدریسم  را به شکل کارتون خوابی در خیابان انقلاب می بینم با چشمانی که پر از مکث مرگ و بی کسی ست ..خیره به نقطه های نامعلومی که ازسوی بی هدف چشمانش پیداست ..عجب حافظه ای داشت در تبدیل تاریخ هجری خورشیدی به قمری از قمری به میلادی ومن که هنوز در تاریخ 1285 شمسی یعنی سال مشروطیت مانده بودم او مثل تاریخ نویسهای قهار معادلش را می خواند 1324 قمری وبعد 1911 میلادی ساعت و روزش بماند که دنیا برای هیچ کس بار و بنه ای نخواهد نبود..و حالا راست راست وسط کامیونی که دربش هنوز  نیمه باز است و کارتون خوابهایی که شاید یکی دیگر از آنها نیز چون همین محصل سالهای دور من خوشحال است که طعمه ماشین شهرداری شده است  راستی  چه تصادفی حزن انگیزی

                 از دفترهای گذشته سال 1374 ماهشهر علی بهار

 

نظرات ()



شاعری گفت گرفته دلت مثل اینکه تنهایی!
نویسنده: علی بهار - ۱۳٩٠/۱٠/٢

سروده ملال

هم از شرق و هم از غرب زمین ملال می بارد

هم از باغ های معلق بابل

هم از بهشت برین ملال می بارد

شاعری گفت گرفته دلت

مثل اینکه تنهایی

ببین که از خوشه خوشه  پروین ملال می بارد

غروب غم انگیز خزانی نمی رود –

انگارکه...

 از پرو بال کبوتری غمگین  ملال می بارد

   ماهشهر زمستان 1386 علی بهار

 

نظرات ()



پارسایی تفکر
نویسنده: علی بهار - ۱۳٩٠/٩/۱٩

فیلسوف آلمانی هایدگرمی گوید  پرسشگری  پارسایی تفکر است...راستی که ما اگر همین یک قلم رازینت زندگیمان نماییم چه امکان بزرگی را برای مراوده و تساهل در روابط اجتماعی ساخته ایم  و چه وزنی از منزلت را از وجه انسانی خویش به فعل در آورده ایم ....نیاز به پارسایی در همه جنبه های زندگی نیاز امروز و هر روزه بشر است اما در جنبه پرسشگری و پاسخگویی والاترین نیازهاست که اگر به زیور زندگی آدمی درآید در پی آن دانایی و منزلت گزینی نوع بشر نسبت به خود و دیگر موجودات روی کاینات فعلیت یافته از درد و رنج ناشی از جنگ و نزاع قومی و قبیله ای ازسویی و مصائب بی شمار ناشی از سیل و زلزله و هزاران عوارض طبیعی از سوی دیگر کاسته  می گردد  .... ماهشهر زمستان 1386 علی بهار

برف

کبک ها از واهمه تفنگ و کوهستان گذشتند

تا خواب ملایم برفها را نیاشوبند

ای برف سنگین

آرام فرود آی تا فروردین که می رسد

از داغ دلت

جویباران بروید

مشهد پاییز 1390 علی بهار

نظرات ()



روزی که جان فدا کنمت باورت شود
نویسنده: علی بهار - ۱۳٩٠/٩/٤

  بگذر شبی به خلوت این همنشین درد

   تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد.....الف. سایه

عاشقانه

نغمه ای بخوان محبوبم

برای دلواپسی همه زمانه ها

که به حزن بی تاب

قناریها عادت کرده ایم

ضرب آهنگ قفسها را می شنوی؟

خیل دلسوختگانت را مرنجان

روزی چشمانت را

چشمانت را

فرمانروای همه نرگسی ها می کنم

تا در مخموری قشنگ-

یک روز بارانی

از پرچین همه واهمه ها و دلتنگیها بگذریم

پاییز 1387 ماهشهرعلی بهار

نظرات ()



غمنامه ای در بزم شبستان غریبی
نویسنده: علی بهار - ۱۳٩٠/۸/۱٧

حکایت ملت ما

خطر می کنی میروی تا وسط میدان مین ...دست می بری اولین مین را که ضد نفر است از گودال بر می داری می بینی به ان صورتی که می گویند هم سخت نیست ماسوره را به آرامی از بدنه جدا می کنی و دیگر هیچ ،آنگاه  مین می شود تکه سنگی که می توانی آن را به هرسو که بخواهی پرتاب کنی ...دوستان همراهت نمی دانند ترا شجاع یا دیوانه بنامند اما هرچه هست این تجربه کردنها توی میدان مین یا رفتن به بالای قله کوهی که از چهار سو در معرض خطری به عملش می ارزد و در وقت تنهایی برای مرور و نوشتن به کارت  می آید....اینها تجربه های گرانبهایی ست که همه آدمها اگر خود را در معرکه آن قرار دهند به سودی و لذتی می رسند که قارون با همه گنجشش به آن نرسید تازه  همین خطرات به آدمی یاد آوری می کنند که وزن تو در این عالم چیزی ست بین کاه و کوه که اگر به خود رسیدی به جهانی می رسی که در عین زیبایی قیمتی برای فروش نداردو اگر پا پس کشیدی به هنگام بروز خطر به پشیزی هم نمی رسی  ...آدمی که از سرمایه جان و دلش هزینه می کند به کشفی و شهودی می رسد که قابل توصیف نیست و امروز حکایت ملت ما است که در برابر کوران حوادث فولاد آبدیده شده است .....

 ای دل ! که در اعصار زمستان غریبی

زنجیر به پا بسته ی طوفان غریبی

در عزلت مایوس ِ پریشانی افکار

زخمی شده از خار مغیلان غریبی

گفتی که بگیرم  خبرازمرغ  شبآویز

از باغ پریدند همه مرغان  غریبی

ناکام  چو  اقلیم فلسطین وجودم

خورشید نتابد به حُزیران  غریبی

دیدی زچه رو شعله آهم به فنا رفت

خاکستر تسلیم نشست بر شب هجران غریبی

مّنت  همه بر دوش نهادی که بخوانی

غمنامه ای در بزم  شبستان غریبی

راهی ست که طی می شود آخر

ازوادی خاموشی و ویران غریبی

در شورگه خشک زمین با همه تدبیر

رویید چه بی  حاصل و بیهوده نیستان  غریبی

گلبانگ فریبای تو را کس  نشینده ست

ای  بلبل سرگشته  ز حیران  غریبی

نه با غ  جهان  سبز و نه معشوقه به کام است

چون قافله ها  خسته  بیابان غریبی

شهریور 1386  علی بهار

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »