| حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست |
| ساعت ٦:٤۱ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٤ کلمات کلیدی: |
|
من گم شده ام من در همین خیابان همین کوچه همین خانه گم شده ام من در همین اینجا یی که تو نیستی در آغاز قاصدکهای بی سرانجام جوانه های ناتمام گردنه های حیران گم شده ام مثل حیله ای ،مکری که گاهی از دوره گردی پیر سر زد شاید که مرا از رخوت سرد سالیان رفته بیاشوبد هشداری از سر درد بگذار از همین چهار راه عبور کنم همین چهار راه کوچک خاطره مثل چهار راه لشکر میدان مجسمه که مآمور حکومت نظامی ایستاده است سرهنگ بود یا سرتیپ یادم نیست فرما ن می دهد جلوتر نیایید که میزنم وما همگی جلوتر رفتیم آنقدر جلوتر که او به ناچار عقب تر رفت آنروزها که پیدا بود یم در زیر آفتاب زمهریر شانزده آذرماه 1357 مشهد چه فکر می کردم آن سالها که هنوز پیدا بودیم پیدا بودی مثل راز چشمانت که بی واسطه ای اندک از کوچه های خاطرات هی عکس می گرفت یادگاری می نوشت و من به سالهای دور سالهای قشنگ آینده می رسیدم هرچند در دره های پیچاپیچ زندگی مثل همه ما ! گم شدم ایستگاه راه آهن مشهد 17 آذر ماه 1390 |
|
| اما آنچه زندگی میطلبد شهامت است |
| ساعت ٩:٤٢ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٢ کلمات کلیدی: سال 1285 شمسی ،کارتون خواب |
|
راستی چه تصادف حزن انگیزی! عمر آدمی در دو موقع مثل برق و باد سپری می شود در عسرت محض و در لذت مدام ...مابقی ایام نیز بود و نبودش یکی ست ومی مانی که بگذرد ... ..اما برق و باد هم از آن حرفهاست که مشمول مرور زمان شده است .....زیرا گاهی اصطلاحات خیلی تکراری هستند مثل همین برق و باد که در دنیای پر سرعت امروز شاید دیگر محلی از اعراب ندارند چرا که حالا برای سرعت هم حد و مرزی قائل نیستیم حتی اگر سرعت نور باشد.....باری بگذریم چون همه فصل های عمر ما که آمدند و رفتند بی دریغ و بی قیمتی که جان آدمی ست این خاطره هم از سیاهچاله ذهنم به بیرون درز می کند....خیالی و خوابی که شاید خود ناکجا آبادی ست که میانه ای با فهم ناشناخته ها ندارد که چاه ویلی ست در بی مرزی کاینات ....و حالا چندان دوری از آن همه شوق ها و وصل ها ی بی واسطه و طناز که مشق و درس را که هیچ، خود را نیز ازیاد برده ای ،در خیابانهای پر هیاهوی دنیا به عبارتی گم شده ای مثل همین کسی که در خاطره ام برای اندک زمانی بدنیا می آید و بعد تا بجنبم با اندک گردباد زمانه به هوا می پرد و می رود ...ماجرا از انجا شروع می شود که برای مدتی کوتاه دبیر حق التدریس دبیرستانی می شوم با دانش آموزانی اندک در جایی بین شهر و روستا ، دبیرستانش را با نمایی روستایی که بوی علف وبهار نارنج می داد تازه ساخته بودند ...همراه با نقش و نگاری هایی ساده که چون دل مردم روستاهای جنوب بار محبت و مهمانوازی بود .... والبته فضا حال و هوایی لذت بخش داشت هم برای من واولین تجربه هایم در این خصوص یعنی آموزگاری و هم ساکنانش که اولین تجربه های خود را با داشتن دبیرستانی در روستا یشان جشن می گرفتند ..سالهای ابتدایی جنگ بود و حضور محسوس جنگ زدگان در روستا خیلی به چشم می آمد به گونه ای که بین قوم لر و عرب به نوعی اختلاط فرهنگی در زبان و کردار حاکم بود..دراین میان بین آن همه دانش آموز بومی و مهاجر دانش آموزی بود که در درس تاریخ به نحوبی سابقه ای نابغه بود که سال وروز و ساعت اکثر وقایع تاریخی را به دقت از بر بود .... برای خودش گنجینه ای بود که من معلم از دانشش حسرت بدل بهره ها می بردم گویی علیرغم سن پایینش وقایع تاریخی در حافظه اش از گذشته های دور حک شده است ..همیشه فکر می کردم در ناسیه اش نوشته شده که او حتما بزرگترین استاد تاریخ زمانش می شود .... یا در کمترین حالت تصورمی کردم محققی برجسته می گرددوسری توی سرها در می آورد ..باری سرنوشت من اما در این میان این چنین گره می خورد که بعد از مدت زمانی اندک از آن مدرسه باید بروم رفتنی که دست خود آدمی نیست مثل مرگ مثل زندگی و مثل خیلی چیزهای دیگر وچون جنگ بود گفتم می روم سربازی که هم فال است و هم تماشا و در جنگ میهنی با همه وجودم شرکت می کنم تا خود تقدیر چه پیش آید و میلش به که افتد...شلاق زمانه را که تاب می آوری زندگی مفهومی عمیقتر می یابد و آنچه اتفاق می افتد حتی اگر بر وفق مراد نباشد اما دست سرنوشت خویش را چون کودکی سربه راه به دست می گیری به مراتبی لذت بخش از فهم درون خویش می رسی و پی می بری که آدمی همین گوشت و پوستی بر استخوان نیست که با تند بادی بشکند گاهی چون کودکی که گیاهی را از باغچه ای می کشد تا از ریشه کنده شود بعد روی به تو می کند ببین بابا من زمین را مغلوب تواناییم کردم ،تو لبخند می زنی ....آری کودک من –به تعبیر بزرگی آنچه زندگی میطلبد شهامت است ....استقامت که می کنی همه زمین مغلوب تو می شود...خوب وضعیت اقتضا می کند که در این شرایط جنگی من نیز سهم اندکی داشته باشم تا فردا پاسخگوی نسلی که اگر پرسشی داشت شرمنده نباشم .....پس ابر و باد و خورشید و فلک زدو رفتم سربازی ابتدا دوره آموزش مقدماتی در تهران و دوره تخصصی پیاده نظام در شیراز و بعد هم بلافاصله اعزام به جبهه از طریق لشکر 84 خرم آباد که قصه های شیرین و طول و درازی ست به عبارتی هر لحظه اش آموزن و خطای جسم و جان ....شب است که به منطقه عملیاتی می رسم پا به گردان که می گذارم فرمانده می گوید ورود شما را در این غروب زمستانی و سرد به خط مقدم تبریک می گویم تو می روی به گروهان 2 و من با سلامی نظامی می روم و فرمانده اشاره می کند خوشم آمد نمی ترسی لبخندی می زنم و او به شوخی چیزی نثارم می کند ...به فرمانده می گویم فکرش را نکن برای هرکس سرنوشتی رقم می خورد ....من با دنیا هیچ قرار و مداری ندارم و آمده ام که تا آخر بمانم ....بر خلاف قدرت نمایی اولیه، فرمانده با حال و شوخ طبعی ست که بعد از تعیین وضعیت پیشنهاد مرخصی کوتاه مدتی را می دهد که برایم غیره منتظره است و البته لذت بخش برای دیدن همسرم و فرزندم که تازه یازده ماهه شده .اواخر اسفند است که با همین مرخصی کوتاه برای دیداری هم از همکاران و البته دانش آموزان به دبیرستان روستا می روم ...کنجکاو ومنتظر ابتدا سراغی از دانش آموز متین و نابغه ام می گیرم اما خبری از ایشان نیست ...پرس و جوی می کنم از همکلاسیها و حتی دبیران می گویند ظاهرا از اینجا رفته اند.. ..از اهالی روستا هم که برای احواپرسی آمده اند سراغش را می گیرم که بی خبرند..فقط می شنوم که همراه خانواده رفته اند ...تصور می کنم شاید جایی بهتر رفته باشند ... ..بر، که، می گردم در ذهن و ضمیرم ادامه دارد حیف شد که رفت.... و ماجرای دانش آموز نابغه در درس تاریخ برای من هم تمام می شود و بعد سربازی من و جنگ هم به پایان می رسد و دفتر زمانه سرنوشتی غیر از آنچه می پنداشتم برایم رقم می زند...و اینک سال 1372است و من در خیابان انقلاب روبروی دانشگاه چون عادت همیشگی از این کتابفروشی به آن کتابفروشی دنبال کتابهای تازه می گردم نرسیده به چهار راه وصال شلوغ است ماموران شهرداری با وضع زننده ای کارتون خواب ها را جمع آوری می کنند ..بر می گردم دقت که می کنم یکی از آن کارتون خوابها همان دانش آموز نابغه قدیمی خودم بود ...نگاهش که می کنم او نیز مرا می شناسد سر بر می گرداند ...خجالت می کشد و من که گویی کوهی از اندوه دارد جانم را فرو می ریزد آرزو می کنم چشمانم این بار به من دروغ گفته باشند اما او بهتر از من مرا می شناسد تلخندی بر لبانش نشسته .....به کامیون نزدیک شده ام با صدای آرام می گویم چرا کارتون خواب شدی....اشک امانش نمی دهد ...دستی می چرخاند با تحیر و تآسف ، یعنی که شد؟ نمی دانم و من هم در جواب دستی ازسر ناچاری بلند می کنم ...وشاید دستی از روی شرمنده گی که نسل بعد از خود را جدی نگرفت و همه چیز های خوب و بد را به حساب احتمالات ریاضی دنیا گذاشت یعنی که در گردونه زمانه درصدی هم باید سهم کارتون خوابهای تزریقی می شد ...دفتر خاطرات خفته در ذهنم را ورق می زنم ازروستایی که تازه صاحب دبیرستانی جمع و جور شده بود و دانش آموزانی که دبیر غریبه را تا بخواهی تحویل می گرفتند زیرا تنها و آخرین دبیر لیسانسیه منطقه بود... ....با چه امید و آرزوها یی که می خواست نهالش پر بارباشد و ثمر دهد .....بامداد زمهریرجنوبی با شوق و ذوقی غیر قابل وصف سوار بر مینی بوس های مندرس جاده می شدی تا هرچه زودتر خودت را به مدرسه برسانی و هیجان کلاسی دبیرستانی را در روستایی دور افتاده تجربه کنی و بعد دوستی با دانش آموزانی که تفاوتی سنی چندانی با تو نداشتند ...یکی می پرسید آقا ازدواج کردی می گفتی آره من یک پسر دارم که فقط یازده ماهه ست...دوسه تایی که دور و برت بودند با لبخندی نزدیک به خنده :آقا را ببین :! ما ها را که می بینی با تاکید دوباره :آقا: هرکدام سه بچه هم داریم و من! بلند بلند می زدم زیر خنده و دانش آموز زیرک درس تاریخ با کنجکاوی خاصی همه رفتارها را ورانداز می کرد با سکوتی هوشمندانه گویی افق های دور و درازی مثل ذرات خورشید در ذهنش پرسه می زدند ....تکیده و وارفته می خواهم باور کنم که او همان دانش آموز تیز هوش آن سالها نیست اما تا چشم می اندازم می بینم به وسیله ماموران شهرداری جمع آوری شده و داخل کامیون هم ایستاده ....و در خماری و گیجی هنوز هم حواسش به من است ...ومن که حالا دست رنج اندک زمان تدریسم را به شکل کارتون خوابی در خیابان انقلاب می بینم با چشمانی که پر از مکث مرگ و بی کسی ست ..خیره به نقطه های نامعلومی که ازسوی بی هدف چشمانش پیداست ..عجب حافظه ای داشت در تبدیل تاریخ هجری خورشیدی به قمری از قمری به میلادی ومن که هنوز در تاریخ 1285 شمسی یعنی سال مشروطیت مانده بودم او مثل تاریخ نویسهای قهار معادلش را می خواند 1324 قمری وبعد 1911 میلادی ساعت و روزش بماند که دنیا برای هیچ کس بار و بنه ای نخواهد نبود..و حالا راست راست وسط کامیونی که دربش هنوز نیمه باز است و کارتون خوابهایی که شاید یکی دیگر از آنها نیز چون همین محصل سالهای دور من خوشحال است که طعمه ماشین شهرداری شده است راستی چه تصادفی حزن انگیزی از دفترهای گذشته سال 1374 ماهشهر علی بهار
|
|
| شاعری گفت گرفته دلت مثل اینکه تنهایی! |
| ساعت ٧:٤٢ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢ کلمات کلیدی: باغهای معلق بابل ،بهشت برین |
|
سروده ملال هم از شرق و هم از غرب زمین ملال می بارد هم از باغ های معلق بابل هم از بهشت برین ملال می بارد شاعری گفت گرفته دلت مثل اینکه تنهایی ببین که از خوشه خوشه پروین ملال می بارد غروب غم انگیز خزانی نمی رود – انگارکه... از پرو بال کبوتری غمگین ملال می بارد ماهشهر زمستان 1386 علی بهار
|
|
| پارسایی تفکر |
| ساعت ۱۱:٢٧ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٩ کلمات کلیدی: هایدگر ،فیلسوف آلمانی ،برف ،فروردین |
|
فیلسوف آلمانی هایدگرمی گوید پرسشگری پارسایی تفکر است...راستی که ما اگر همین یک قلم رازینت زندگیمان نماییم چه امکان بزرگی را برای مراوده و تساهل در روابط اجتماعی ساخته ایم و چه وزنی از منزلت را از وجه انسانی خویش به فعل در آورده ایم ....نیاز به پارسایی در همه جنبه های زندگی نیاز امروز و هر روزه بشر است اما در جنبه پرسشگری و پاسخگویی والاترین نیازهاست که اگر به زیور زندگی آدمی درآید در پی آن دانایی و منزلت گزینی نوع بشر نسبت به خود و دیگر موجودات روی کاینات فعلیت یافته از درد و رنج ناشی از جنگ و نزاع قومی و قبیله ای ازسویی و مصائب بی شمار ناشی از سیل و زلزله و هزاران عوارض طبیعی از سوی دیگر کاسته می گردد .... ماهشهر زمستان 1386 علی بهار برف کبک ها از واهمه تفنگ و کوهستان گذشتند تا خواب ملایم برفها را نیاشوبند ای برف سنگین آرام فرود آی تا فروردین که می رسد از داغ دلت جویباران بروید مشهد پاییز 1390 علی بهار |
|
| روزی که جان فدا کنمت باورت شود |
| ساعت ۱٢:۱۱ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٤ کلمات کلیدی: الفسایه ،خیل دلسوختگانت ،قناریها ،مخموری |
|
بگذر شبی به خلوت این همنشین درد تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد.....الف. سایه عاشقانه نغمه ای بخوان محبوبم برای دلواپسی همه زمانه ها که به حزن بی تاب قناریها عادت کرده ایم ضرب آهنگ قفسها را می شنوی؟ خیل دلسوختگانت را مرنجان روزی چشمانت را چشمانت را فرمانروای همه نرگسی ها می کنم تا در مخموری قشنگ- یک روز بارانی از پرچین همه واهمه ها و دلتنگیها بگذریم پاییز 1387 ماهشهرعلی بهار |
|
| غمنامه ای در بزم شبستان غریبی |
| ساعت ۱۱:٤۸ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٧ کلمات کلیدی: قافله خسته ،بلبل سرگشته ،مزغ شباویز ،خارمغیلان |
|
حکایت ملت ما خطر می کنی میروی تا وسط میدان مین ...دست می بری اولین مین را که ضد نفر است از گودال بر می داری می بینی به ان صورتی که می گویند هم سخت نیست ماسوره را به آرامی از بدنه جدا می کنی و دیگر هیچ ،آنگاه مین می شود تکه سنگی که می توانی آن را به هرسو که بخواهی پرتاب کنی ...دوستان همراهت نمی دانند ترا شجاع یا دیوانه بنامند اما هرچه هست این تجربه کردنها توی میدان مین یا رفتن به بالای قله کوهی که از چهار سو در معرض خطری به عملش می ارزد و در وقت تنهایی برای مرور و نوشتن به کارت می آید....اینها تجربه های گرانبهایی ست که همه آدمها اگر خود را در معرکه آن قرار دهند به سودی و لذتی می رسند که قارون با همه گنجشش به آن نرسید تازه همین خطرات به آدمی یاد آوری می کنند که وزن تو در این عالم چیزی ست بین کاه و کوه که اگر به خود رسیدی به جهانی می رسی که در عین زیبایی قیمتی برای فروش نداردو اگر پا پس کشیدی به هنگام بروز خطر به پشیزی هم نمی رسی ...آدمی که از سرمایه جان و دلش هزینه می کند به کشفی و شهودی می رسد که قابل توصیف نیست و امروز حکایت ملت ما است که در برابر کوران حوادث فولاد آبدیده شده است ..... ای دل ! که در اعصار زمستان غریبی زنجیر به پا بسته ی طوفان غریبی در عزلت مایوس ِ پریشانی افکار زخمی شده از خار مغیلان غریبی گفتی که بگیرم خبرازمرغ شبآویز از باغ پریدند همه مرغان غریبی ناکام چو اقلیم فلسطین وجودم خورشید نتابد به حُزیران غریبی دیدی زچه رو شعله آهم به فنا رفت خاکستر تسلیم نشست بر شب هجران غریبی مّنت همه بر دوش نهادی که بخوانی غمنامه ای در بزم شبستان غریبی راهی ست که طی می شود آخر ازوادی خاموشی و ویران غریبی در شورگه خشک زمین با همه تدبیر رویید چه بی حاصل و بیهوده نیستان غریبی گلبانگ فریبای تو را کس نشینده ست ای بلبل سرگشته ز حیران غریبی نه با غ جهان سبز و نه معشوقه به کام است چون قافله ها خسته بیابان غریبی شهریور 1386 علی بهار |
|
| فرزند زمانه خود باشیم ....(بهار عربی 2) |
| ساعت ۱۱:٠۸ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٧ کلمات کلیدی: مالیخولیای قدرت ،جغدی پیر ،تخت سلیمانی ،سیاهچاله |
|
بدنبال خرد وزن بالای تحمل پرواز بینش بگردیم بدنبال زندگی زیر باران بهاری بسازیم پر از باغ انجیر کوچه های تحول جای اشراق ذهنند آه همسفراگر باز هم آمدی بجز عشق برایم کتابی بیاور مشکل برای بعضی ها اینجاست که نمی دانند... امروز فقط بعضی ها بزرگ نشده اند... امروز همه بزرگ شده اند..... پس به همه احترام بگذاریم! گریزی به علل استبدادهای طویل المدت در جوامع عربی (بهار عربی2) هرچند تجربه های متمادی ثابت کرده که تا بوده عشق مجنون وار به قدرت و لذت از اطاعت محض زیر دستان ابتدای راهی است که به سیاهچاله های خفت و خواری شکست و اضمحلال شاخه و بن منجر میگرددکه به تعبیر سعدی یکی بر شاخه نشسته بن می برید ....... استبداد از این نوع که در اکثر جوامع فاقد مدنیت حاکم است با تکیه بر ابزار ظاهری قدرت نفس ها را در سینه حبس کرده و به مدیحه سرایی امکان بروز و جولا ن می دهد و در سیر ت و صورت عوامفریبی و مردم گریزی را به فرهنگ مسلط خویش تبدیل می کند و به نابخردی های کودکانه امکان بروز و ظهور می دهد تا جاییکه عدم مقبولیت اجتماعی ارکان قدرت را موریانه وار می بلعد و تخت سلیمانی اگر بر جای مانده باشد تکیه بر عصای پوسیده غفلت و جهالت خواهد داشت ..... ......جدا از دولت های بی پشتوانه مردمی ، ملتهای عرب در چند دهه اخیر دیده اند که مردمان دیگر درسرزمینها بسیاری از طریق نظامهای مبتنی بر آزادی و دمکراسی به خیلی از خواسته های ابتدایی رسیده اند که آنان هنوز در ابتدای آن راه نیزنیستند و در عین حال که آدمی در این جوامع بر اساس مفهوم آدمیت خرد مند به عنوان حق شهروندی تعریف نشده بلکه ادبیات بکار رفته در قواعد و قوانینی که اگر بوده به شیوه مرسوم ارباب رعیتی و صحراگردی و بدو(bedow) و بدوی شکل گرفته است. لذا امروزملتی در دنیای سرسام آور اینترنت و ماهواره هاج و هاوج خود را گرفتار حاکمانی ستمگر و مجنون می بینند و لام تا کام نیز زبان به اعتراض نمی گشایند ...حاکمانی که در چنبره لذائذ دنیایی خویش غرق بودند و آسمان را شیروانی نخوت و غرورشان بحساب می آوردندو اگر نیاز بود به راحتی و ساده گی هر چه تماتر بر روی مردم خویش شمشیر می کشیدند و هرگز هم خیال نمی کردند که روزی این شمشیر چون بومرنگ گریبان خودشان را خواهد گرفت و چه بیچاره مردمانی هستند این مستبدین که حتی از درک حداقل افکار و اندیشه ها نیز عاجزید و تنها از دهلیز خواهش های نفسانی خود به دنیا می نگرند...راستی که آلوده گی حاکمان این جوامع در حصار قدرت های بی حصار کمتر از آلوده گی فاضلآب های شهری نیست که شیرابه های آن زیر و روی شهر های آلوده را به باد می دهند...سرهنگان رنگ و ورورفته! این سرزمینها آنچنان در مالیخولیای قدرت مسحورند که حتی تنفر نزدیک ترین کسانش را به چشم بر نمی تابند و لذا چون بیداری فرا می رسد مردمی را نظاره می کنند که از دید آنان به اشتباه محض دشمن شده اند و به همین سبب حق حیات ندارند و باید که قتل عام گردند زیر جهان این گونه ها ی عقب افتاده به جاده ای یک طرفه می رسد که انتها هم ندارد .و تمثیل ها در عالم واقعیت و حقیقت فدای مصالح شخصی و خانواده گی دیکتاتور می گردند....نادیده گرفتن شخصیت ملت ،تحقیر ملی و تفسیر تاریخ به میل و شرایط از ویژه گیهای نظام استبدادی است که آرام آرام ملت را به کنج انزوا و اضمحلال کشانده زمینه را برای ورود استعمار خارجی فراهم می کند...این دور باطل بعد از قرون نو سرعت بیشتری گرفته زیرا هم ابزار و الات قتاله نوتر شده و هم قداره بندها امکانات بیشتری برای دست یازیدن به اموال مادی و معنوی ملتها یافته اند و ازسوی دیگر با رشد امکانات ارتباطی راه رسیدن به اهداف برای مستبدین سختتر گردیده اما متاسفانه در عالم امکان هنوز هم مستبدین و تفکر استبدادی و خود رایی دست بالا را دارد و زمینه بروز و ظهور آن چون سقوط در ته چاه بی خبری و عزلت، مردمان را به هیچ می گیرد و خود بیرق یکه تازی را چون سایه شومی به تمثیل از جغدی پیر از هرسو که بخواهد می کشاند...گفتم جغد و به تمثیل گفتم زیرا در عالم حیوانی صرف بداقبال و خوش اقبالی نیست و هرچه هست غریزه ذاتی حیوان است در جهت بقاء ،لذا پیوند یک صفت بد به حیوانی را از دو جنبه مضر می دانم یکی توهین به مظلومیت حیوان دیگر حس برتری طلبی و کبر و غرور ناشی از آن که انسان انحصارا مالک بی رقیب قدرت خود ساخته ای است که تا هم اکنون به نابودی و دست اندازی به طبیعت بیش از حقوق طبیعی یش مشغول بوده هرچند امیدوار باید بود روزی روزگاری بیاید که انسان خود را نه در عرض که در طول هستی ببیند و همگام با موجودات عالم جهانی نو و معقول بیافریند.....خوشبختانه با این اوصاف جهان عرب دیگرمثل گذشته سرانی نخواهد داشت که بی اذن ملت بخواهد برایشان تصمیمی بگیردکه در ردای هیچ منطقی نگنجد و سود و صوابش را همان شیخ وشاب ببرندلذا امروز و در عصر روشن اندیشی انصاف حکم می کند که به جنبه های اخلاقی خویش بیشتر بهاء بدهیم و کمک کنیم که پابه پای تمدن مادی اخلاق و معنویت نیز رشد کند زیرا راهی بجز داشتن عقلانیت مدنی نداریم همان راهی که منجر به فروپاشی نظام های استبدادی و جوانه زدن گل های خردمندی در دامنه های سرسبز جامعه بشری می گردد... ماهشهر تابستان 1390 علی بهار |
|
| مرغ امیال امریکا یک پا دارد... |
| ساعت ۱٠:۳٤ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٥ کلمات کلیدی: شمس لنگرودی ،باغ جهنم ،مورچه ،زاپاتا مکزیک |
|
ماهم قول می دهیم پای مجسمه آزادی گورهای ظریفی برای شما بسازیم تا رهگذران و توریست ها دسته گلی بر آن بگذارند وبا رضایت خاطر بخندند. ....شمس لنگرودی از کتاب باغ جهنم در فرهنگ عامیانه ما جنوبیها ضرب المثلی هست که می گوید اگر می خواهی خاکی بر سرت بریزی برو روی یه تُل (TOL)بلندی که کنایه ای از شرم و حیای شرقی در حفظ آبرو ست به عبارتی اگرخواستی که کار زشتی از تو سر بزند ...کاری بکن که قدر و قیمت داشته باشد یعنی که آبرویت را ارزان مفروش مثلا اگر دست به دزدی هم زدی تخم مرغ ندزد بلکه شتر بدزد که ارزش رسوایی دارد تا عاقبت اگر هم مُردی به نام بمیری نه به ننگ و حالا حکایت ترور همین سفیر کبیر عربستان سعودی در کشور یگه دنیا ست که با همه دبدبه و کبکه و یال و کوپال و هوار کشیدنهای شیخونه آدم در می ماند که به این ضرب المثل های عامیانه در فرهنگ ما که توصیفی دقیق از ماجراست چه نمره ای بدهد.... هرچند که زبان منضبطی نیست اما گفته اند که مورچه چی یه... که کله پاچه اش چی باشد... باری جناب سفیر باورش شده است که کسی ست در عالم بی کسی این دنیای دون کیشوتها حتی اگر از نوادگان بن لادن معروف باشد و گمگشته در چاه بی خبری و لذت مدام ...چنانکه پهلوان پنبه عصر شوالیه گری اروپا با خر لنگش و نوکر ساده دلش همان سانچو پانزای معروف با هزار امید و آرزو به جنگ آسیاب های بادی زمانه خود رفت یعنی کل ماجرا در این داستان کلاسیک اروپای قرن پانزده هیاهویی بود برای هیچ ... اگر چه خود کتاب از سرآمدان رمان جدید بودو ادبیات کلاسیک را متحول کرد اما اصل قصه طنزتلخی از فرومایگی و انحطاط در اروپای اواخر قرن 15 بیش نبود درست مثل حالا.....و اما طرف دیگر این قضیه پیچاپیچ ایالات متحده است که خویش را ملانصرالدین معروف زمانه می بیند و دائما در حال تغییر و تفسیر جهان است درست مثل حال و روز ملانصر الدین ! که چون از ایشان می پرسند هی ملا! وسط زمین کجاست و اوکه دانای کل است بادی به غبغب انداخته با انگشت اشاره روبه سمت پایین می گوید همین جاست ....حاضران در مجلس در عین تعجب اما گوش بفرمان می گویند آری چنین است که شما افاضه فرمودی وسط زمین همین جاست اما یکی که از همه شجاعتر است در این میان بر می خیزد و می گوید دانای کل اجازه بدهید پرسش کوچکی داشتم از کجا فهمیدی که همین جا وسط زمین است و دانای کل با اقتدار و اطمنیان می فرماید خوب معلوم است بروید و مترش کنید تا به صدق گفته من برسید هرچند دوصد گفته چون نیم کردار نیست و همه گفتند آری چنین است هم چنان که طول و عرض و ارتفاع و شمایل شما برای همه ما معیار است و هرچه را مجنون کند لیلی پسندد مگر اینکه خلافش ثابت شود و یا به مثل همان تخت امپراطوری فرمانروای یونانی ست که همه ملت را برتخت می نشاند تا اگر کوتاه بودند می کشید و اگر بلند بودند می برید که امروز به قیاس به کشورها و دولت ها رسیده یعنی اگر در عصر یونان باستان قدو قواره افراد را می کشیدند تا به شمایل امپراطور در آیند امروز کار به جایی رسیده که به سراغ کشورها می روند و با متراژ عمو سام برایشان لباس می دوزندوچون زورشان رسید مرزها را گز می کنند .... واین نیز در نوع خود عدالتی ست که فقط روباه کلیله و دمنه از راز سر به مهر آن آگاه است ...و در همین حال ضلع سوم ماجرا یعنی کشور مکزیک هم سرو کله اش پیدا می شود چنان پیدا شدنی که تن زاپاتای بزرگ از این همه نابکاری قوم در قبر می لرزد و یعنی که خر بیار و باقالی بار کن و روشنتر اینکه آفتابه لگن هفت دس ...شام و نهار مکزیکی که حالا جایش را ذرت بوداده گرفته هیچی راستی که چه دنیای لوده و دیوانه و وارونه ای ست .... دزد سلطان است و ما سلطان دزد ..... دزد به توبه پیش سلطان میرود..... تازه دزد سر گردنه که می گویند همین جاست که در حال فرار جلوتر از همه فریاد می زند آی دزد آی دزد... در آفرینش این همه خلاقیت چه ذهن های معیوبی که به کار گرفته نشده اند...تا چنین تیاتر مضحکی از یک ماجرای ساخته گی بیافرینند که نه به بار است و نه به دار....و در آخر عربستان آفریننده بن لادن هم بعد از ماجرای یازده سپتامبر و دخالت مستقیم 17 نفر از اتباعش همراه با 4 نفر تبعه امارات و مصر برای خوش آیند عمو سام بیچاره دست به هر خود شیرینی می زند که کی بود کی بود من نبودم یعنی به عبارتی من نبودم دسم بود تقصیر آستینم بود ...وبن لادن که تبعه عربستان سعودی که نبود هیچ .... امریکا ی ساده دل و قبله آمال و آرزوهای همه شیوخ از ابتدا تا انتهای عالم اگرچه مار در آستین پرورش داده بود...اما از همان اول تا آخر دنیا مثل روز روشن بود که همه مشکلات عربستان و مکزیک و امریکا زیر سر همین ایران بوده است !از جنگ اول جهانی و تقسیم بیمار اروپا تا جنگ دوم و سقوط اقتصادی وال استریت تا بازسازی دوباره کشورها و بعد دخالت در کشورها و سرزمینها و آفرینش صدها جنگ منطقه ای و کودتاها ی نظامی برسر سفره فقیر مردم دنیا بی اندکی پاسخگویی کار امریکا و انگلیس نبوده است .... بگذریم که بشریت امروز علیرغم این همه پیشرفت در بعد مادی چقدر نیاز به اخلاق و مدارا دارد تا بتواند از صلح مسلح و اماده به شلیک ساخته و پرداخته امریکا به سلامتی عبور کند هرچند حالا حالاها مرغ امیال سیری ناپذیر امریکا یک پا دارد... به هواپیماها در هوای بهار نگاه کنید که چه زیبا برق می زنند به بمب افکن ها ،تانک ها نگاه کنید هیچ بچه امریکایی شانس شمارا ندارد....که اینها را ببیند! شمس لنگرودی از کتاب باغ جهنم مهر ما 1390 ماهشهر علی بهار |
|
| آسمان بار امانت نتوانست کشید |
| ساعت ٧:٠۸ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۳ کلمات کلیدی: کشاکش غولان دریا ،بار امانت ،بادبانها ،شراع |
|
...گنجینه مفرح شعرهای حافظ بهترین دوست همه لحظات عمر است ...روح ادمی را خالی از هرتعلق وخللی می کند....کندویی ست بکر بر بلندای درختی جنگلی ... دست نایافتنی ست ..که حافظ خود همه شور دلداده گی ست....اختر تابش کلام این ستاره پرفروغ ادبیات فارسی جاودانه تر باد! شور دلداده گی بی چشم داشت ازسرابی در چشم اندازی دور یا لذت پیوسته .. در نسیمی ،بادی ، طوفانی بی مسامحه و ترس می رفتیم تازیانه ایام خلاصه رنجی بودکه در حوصله دلداده گی صد قافله بیابانگرد می گنجید
چه سرنوشتی رقم زده ای ای عشق ،ای عشق ای گدازه رنگین کمان شعله ها طنابی بر گردان- یا زنجیری بر پای من اگر بودی مرا شکوه از دار دنیا نبود
آسمان همه گلبانگی بود که از صدای دوست برمی خواست در شب و دریا چون نغمه مرغی که به آشیانه بر گشت آنجا هر دلی معبودی داشت و هر مجنونی طفل پاورچین گمگشتگی را می شناخت تا به آنسوی شیدایی رسد
غنیمتی ! ای عشق ای عشق تا همه پروانه هاو کبوتران فصل غمگین خزانی را از حضورت بیاشوبند با شرم خاموش نگاهی ! طنابی بر گردان- یا زنجیری بر پای من اگر بودی مرا شکوه از دار دنیا نبود ماهشهر خزان 89 13علی بهار باد موافق که می وزد نفسی هم به راحتی می کشی یعنی که نمی خواهی این همه مسیر را تا خور پایین دست پارو بزنی ناخدای پیر قایق اجازه می دهد شراع رنگ ورو رفته را از کف قایق بالا بیاوریم و طنابها را به وسط قایق عمود کنیم و بادبان ها را بالا بزنیم همچو پرچم صبحگاهی که تقدیسی خسته کننده برای سربازی دارد که خواب صبحگاهییش را از دست داده و ما سربازان خسته در میانه این دریای مواّج در این دم صبح با همه ملال آماده فرمانیم زمانیکه ناخدا نهیب می زند به پیش ای دریا دلان تهی دست که ناچارید علیرغم همه سختیها و پلشتیها درد جانکاه زندگی را بجان بخرید و در کشاکش غولان دریا و اره ماهیان بزرگ و کوسه های خشمگین و حریص زیر شلاق طوفان و دیوانگی امواج ..سینه دریا را بشکافید که جا نمانید ...برانید شاید که ازاین مصیبت عظمای سکون رهایی یابید.... ....تا چشم نای دیدن دارد هم دریا و هم آسمان غرق فیروزه های خوش رنگ خویشند و چون روز بر آ ید خورشید با همه توان فقط گوشه ای کوچک از اسمان را تسخیر می کند و تو در میانه این همه دریا به حقارت خورشید هم پی نمی بری تا خود که باشی که بخواهی از منّیتی بلند به دنیا بنگری ....کوچه دل آدمی هرچه بزرگتر صفای قدم دوست وزین تر که جایگاه دل و دلدار اگر به صرافت عشق رسند آنسوتر از خورشید را هم می بینند ..به دل می گویم راستی زیباترین دنیا دنیایی ست که آدمهای آن شبیه خویشند و اصرار ندارند در لباس دد و دام فرو روند.... از دفترهای گذشته ماهشهر علی بهار پاییز 1389 |
|
| همنوا با شوریده گی خیام |
| ساعت ۱۱:٥٤ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳۱ کلمات کلیدی: فروغی بسطامی ،سردر زیر برف ،شوریده گی خیام ،ترانه کوهستانی چشمه ها |
|
چو در حضور تو ایمان و کفر راه ندارد چه مسجدی چه کنشتی، چه طاعتی چه گناهی رواست گر همه عمرش به انتظار سرآید کسی که جان به ارادت نداده بر سر راهی.....فروغی بسطامی کبک هایی را مانم که به ترانه کوهستانی چشمه ها نرسیدند دمی رقص شناور قاصدکها را به زمزمه نسیم بسپار به همنوایی دل لرزش تار شاید در جشن کولیهای مکدر هم شادی بروید حیف است به غم های دیرین- رنگ عادت بزنیم چون خیال زنی غمگین در خزان تنهایی عمر امروز رابه تفاعلی خوش یمن بشارت ده که طالع بد به صدر سینه مظلوم دوام ندارد دنیا همان بهتر که به چشم نیاید با همه خوب و بدش اما همینکه دل به جاده می دهی در خنکای شب هنجاری خوش آیند از عبور اتوموبیل ها و شب پره ها می روید بسمت مسیری نامکشوف وبی پایان ره می گشایی شفق رو به هیاهوی گرگ و میش صدای پرنده ها دارد وصبح رنگینی که می رسد از راه به شکل عادتی دیرنه بازهم پرسش های بی پاسخ گفتگو های تسلیم و رضا برد و باخت چکا چاک ناموزون شمشیرها التماس قطره ای شوراب از دریای زندگی در کور سوی امیدی دور ملتهب از پریشانی عمری حوصله- وانتظار چرخی زدم ! از این سو به آن سو همنوا با شوریده گی خیام "ای چرخ فلک خرابی از کینه توست" "بیداد گری شیوه دیرنه توست" کبک ها یی را مانم که به ترانه کوهستانی چشمه ها نرسیدند اسفند ماه سال 1389 اصفهان علی بهار حکایت کبک ها آره حکایت من و کبک ها هم خود قصه ای است که سر در نوعی مکاشفه و واقعیت دارد ....وقتی که از دامنه کوه دنا در جاده پوشیده از برف سمیرم به شهرضا در حال حرکت بودم سپیدی برف ذرات تیز آفتاب را چون تیری در چشم فرو می برد..به علت خستگی جان و خواب آلوده گی در چشمان ،کنار جاده ایستاده بودم ...و از دامنه تا قله های سربه فلک کشیده را ورانداز می کردم چند کودک روستایی بوته های کنگر را...که نوعی گیاه خودرو و خوشمزه است در جعبه های مخصوص به مسافران عرضه می کنند،با دوربین قصد دارم از مناظر پر برف و زیبای کوهستان عکس بگیرم دوربین را زوم می کنم روی بلندترین قله که زیر برف های آخر زمستان سنگینی می کند...روی سپیدی برفها لکه های سیاهی می بینم که کم هم نیست به دخترم می گویم بیا با دوربین تو هم نگاه کن ببین این لکه های سیاه در آن بالا چیستند...دخترم بعد از اندکی مکث می گوید بابا نگاه کن بعضی لکه ها تکان می خورند با دوربین که دقت می کنم می بینم اینها همه کبک هستند که سر در برف فرو برده اند ....دیدن این همه کبک یکجا که سر در برف دارند برایم عجیب و باور نکردنی ست ...نگرانی و تشویش مثل گرد بادی مرا احاطه کرده شاید هر آن شکارچیان کبک از راه برسند و بعد از زمانی اندک از این منظره بدیع اثری نباشد...یاد ضرب المثل قدیمی سر در برف فروکردن کبک ها می افتم که حالا به عیان شاهد ماجرایم ...پرنده هایی که فطرتا زیر بار سفیدی زیبای برف کوهستان فقط سر را در برف کرده اند تا دیده نشوند!فرزندم می پرسد راستی چرا این پرنده ها با دست خود بلای جان خویش می شوند می گویم فکر می کنم بجز سر و گردن بقیه اندام کبک ها پوشیده از پرهای زیبا و پر پشت است که برای گرم نگه داشتن بدن این پرنده کافی ست و تنها قسمتی از بدن پرنده که در معرض طوفان سردسیری ست همین سرو گردنش می باشد که گاهی حتی پر هم ندارند ...دخترم به لبخندی ساده اکتفا می کند من راست راست مانده ام خیره به ماجرای عملی سرفرو کردن کبک ها دراین همه برف که چه بگویم..... اسفند ماه سال 1389 اصفهان علی بهار
|
|
| پشت هیچستانم شهری ست |
| ساعت ۱۱:٤٢ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۱ کلمات کلیدی: رویای چمن زارها ،تا دشت ها ی سبز |
|
هزار جهد بکردم که یار من باشی مراد بخش دل بی قرار من باشی شبی به کلبه احزان عاشقان آیی دمی انیس دل سوگوار من باشی دامنه لاله گون اندوهم را به خنکای باد شهریوری می سپارم ،دل می دهم به گنج خانه اسرار درون و فارغ از هر بنی و بستی می گذارم تا زندگی بگذرد و این ذره نیز چون دیگر ذرات در عالم هستی مستحیل گردد...به تعبیر سهراب سپهری ...پشت هیچستانم شهری ست....منتظر نباش که کسی صدایت کند به طرف صدا برو شاید کشفی و شهودی دوباره از تو سر بزند که حیات ، تجربه هایی ست در بی نهایت لحظه ها که پایانی بر آن متصور نیست....داغی تابستان که میرود جنوب هم با پرندگانش در شهر و روستا جان می گیرد ....درختان گرمازده و سوخته ارام آرام زنده می شوند، و کبوتران صحرایی نفسی تازه می کنند ..راستی چه لذت بخش است پاییزی خنک بعد از تابستانی آتشین...چون همین حالا رویای چمن زارها منتظرم تا ابرهای رقصنده کولی های بی محابای آسمان جلگه ها را از شوق تنفسی عمیق بشورانند این قطره ها چشمان گریان عمری آرزوهای من بودند که می بارند و می بارند تا دشت ها ی سبز به سمت خشکترین بیابانها بشتابند ومادیانها ی مست و بی باک در انبوه رویایی چمن زارها بچرند نی لبکی از رویش نیزارها بروید چوپانی نی نوازی کند تا صحرای عزلت دل به روی پروانه و بلدرچین رنگین کمان لبخند بزند کسی نگریزد از ترس دد و دام منتظرم تا ابرهای رقصنده کولی های بی محابای آسمان جلگه ها را از شوق تنفسی عمیق بشورانند ماهشهر پاییز 1369 علی بهار |
|
| درفین کاشان غربت تو |
| ساعت ٦:٠٤ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٩ کلمات کلیدی: فین کاشان ،امرودهای وحشی ،گنج نامه مقصود |
|
بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل چه خون که در دلم افتادهمچو جام و نشد فغان که در طلب گنج نامه مقصود شدم خراب جهانی زغم تمام و نشد....حافظ دلم می خواهدخواهد برای این سروده که یادآور همه دل شکستگی ها و غربت های من است دیبا چه ای هر چند کوچک بنگارم ....زیرا که تلنگری عاشقانه به یاد امیر کبیراست ...یعنی یاد کسی که از قله های معرفت و ادمیت که نیاز دوران ما و همه دوران هاست در مهابت آمیز ترین لحظات صعود کرد و شهدوشیرینی گذشت و بردباری را به خاطر میهن بجان خرید اما چشمان نافذش می گفت که فراموش نمی کند ومن که در همه حال مدیون و مدهوش صیرورت جاودانه اویم.... در فین کاشان غربت تو ای خزان همیشه قشنگ مرا به دره ارغوانهایت بردی به لبخند امرودهای وحشی جنگلت ک تعبیر همه لذت های یک بعد از ظهر بزرگ بودند چون ذهن زیبا ترین تصورات که از لذت دیداری بر خواست لرزش برگی از نسیمی کشش دلی با نگاهی و دنیا چه کوتاه بود و چه بی جا که بر باد داد خاکسترش را جدایی غروب شهریورممسک و دور صدایم می زند مثل کسی که از رفاقت بزنگاه رقص کولیها جاماند هی ! امتحانت خط پایان نداشت ناتمامی مثل هرسال ومن که سالیان عمررا در فین کاشان غربتت مثل هزاران امیر طی نکردم آخرتابستان 1378 ماهشهر علی بهار |
|
| از دفترهای گذشته |
| ساعت ۸:٤٠ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٧ کلمات کلیدی: همذات پنداری ،نفس گرم ،باکلانها ،پلیکانها |
|
لذت همذات پنداری با طبیعت 1 همین که اواسط مرداد می شود پرنده های کوچکی در دسته های شاید هزار تایی کنار تالاب ها و برکه های اب شور دریا که اندک جلبک های سبز دریایی در انها روییده است پیدا می شوند که مثل همه پرنده های ریز، ورجه و وورجه های خود را دارند ...آفتاب داغ تابستان در حال تابش است و از آسفالت تیره بخار گرمایی تاقت فرسا در حال برخواستن ،چون تنوری گرم در حال پخت نان..شرح این همه گرما ی تابستان با هیچ قلمی وصف شدنی نیست اما برای من دیدن این پرنده های ریز دراین گرمای بی مثال چون آب سردی ست که بر آتش می ریزی ...درست بعداز نیمه مرداد که تابستان از نیمه گذشته سرود خوانی این پرنده های کوچک و زیبا برروی تالاب های کنار جاده مژده بخش تغییر در آب وهواست و شاید هم نوید آمدن پاییزی زمهریر در این گرمای جانفرساست .....سالهای سال است به سفر و حضر این پرنده ها دقت که می کنم متوجه می شوم که عمق ظهر تابستان گروه گروه درحاشیه تالالب اطراق می کنند و آنسوتر پلیکان های مهاجر بلند بالا و کشیده تا بالای گردن سر در آب فرو برده از خوان یغمای ریزماهی ها رفع گرسنگی می کنند ...می بینی در این داغگاه تابستانی در کناره این تالاب ها ی آب شور چه دنیای زیبا و با شکوهی خلق می شود چشم دل باز کن که جان بینی و آنچه نادیدنی ست آن بینی...شاید این پرندگان همان باکلان های کوچک دریاچه ها و آبگیرهای آن دور دست ها از سرزمین های شرقی افسانه ای باشند که راهی طولانی را طی کرده اند تا به اینجا برسند یا نرسند اما جهان ما علیرغم پستی و بلندی های ظاهری ما آدمها راه خودرا در آن شور و حالی که خود می داند و ما نمی دانیم طی می کند و از زمان و مکان در دایره امکان آنچه وام گرفته می شود همین بلند نظری و بخشش هستی به غیر است و ما که دربند تعلقات شخصی خویش مانده ایم .....دنیای پر رمز و راز این پرندگان کوچک دریایی که هرکدام در وزن یک ذره داغ آفتاب قد و قواره ندارند ....پر از هیاهوی جنبش و سرزندگی هستند و همه بزرگی این تالاب شور و نمکین را به تصرف پرواز و بال بازی های خویش در آورده اند ..تازه این تالابها برای نمک گیری از آب دریا خود حوضچه های تبخیر آب و بار آوری نمک بیش نیستند ..اما درپس همین قید و بند های صنعت و تکنولوژی ..دقت که می کنی شراب هستی به مستی نامکشوفی ترا می برد که قابل توصیف نیست وتازه راز حضور این پرنده ها در این موقع از سال نوید بخش پاییزی ست که تا چشم واکنی از راه می رسد و از آتش آفتاب می کاهد... 2 .......بامداد دریایی که باد آب کف آلوده از موجها را به ساحل می کشاند تا علف زارهای کناره ها را زیر بال و پر خود بگیرد یک زبان دارد و غروب که مرغان دریایی اطراف ساحل را به قصد لانه ترک می گویند یک زبان دیگر ...اما من آواز خوانی مرغان را در غروب دریا خیلی دوست دارم مثل دلداده گانی هستند که پی دوست ناله جانکاه سر می دهند ...سکوت وهم انگیز غروب وسرود مرغان دریا در دسته های چندتایی و گاهی هم تک و تنها سروده همدلی همه هستی ست که قصد دارند به همنشینی آشیانه برگردند ...به دخترم اشاره کرده ام بارها و بارها که من همین لحظه غروب دریا را به همه چیز و همه کس ترجیح می دهم این غروب را با مرغانش با غروب آفتابش که مثل برق و باد از نظر می رود که پنهان شود..و وزش باد و بر خواستن موجهای اندک را دوست دارم احساس می کنم هم مرغ و هم آفتاب و هم دریا با همه شور و حال در پی زندگی روانه اند تا بامدادی دیگر برگردند ....اینجا نوعی صیرورت فلسفی بین انسان و دریا جاری ست و از این ارتباط درونی مفهومی می رویدکه به انبساط دل و جان منجر می گردد و تو از ماهیت شئی به زیبایی همان شئی می رسی و با آن همذات پنداری می کنی ....که همه دنیا همین همذات پنداری بین انسان و هستی ست که هرکس به قدر معرفتش به این شناخت از زوایای پیچیده عالم می رسد ...غرض لذت مدام جهان پیرامون ماست که پیشکش آدمی میگردد و آدمی خود جفاکار این همه مهربانی بی دریغ است.... نفس گرم تو مثل پروانه ها که از پیله می روند یا چون قاصدکها که در تکرار هر بهار آغاز می شوند اینها همه چون یاد تو زیبا و دلکشند هرشب مرا به مهتاب خیال تو می کشند با یاد تو است که مرغان آتَش از دست نمی روند ققنوس وارهزار بار که بمیرند باز زنده می شوند تصوری از تعبیر قشنگ ماست این شور و حال دگرگونی فصول این بی قراری دل و جان در فراز و فرود زمان رنج های ناگهان ازعطر مشک بیز بوی توست این دشتها و دمن ها که اینسان لبریز وسرخوشند نفس گرمت عطر تمشک کوهی هزاره هاست که کبک های زلال را به شهد شیرین ترانه می برند ماهشهر تابستان 1372 علی بهار |
|
| بهار عربی رودررو با استبداد طویل المدت |
| ساعت ۱۱:۱٥ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٤ کلمات کلیدی: بهار عربی ،اوریانا فالاچی ،هملت اثر شکسپیر ،استبداد طویل المدت |
|
گاهی غزلهای حافظ را زمزمه می کنم ...چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم ........که دل بدست کمان ابروییست کافر کیش ......زآستین طبیبان هزار خون بچکد......گرم به تجربه دستی نهند بردل ریش .....و زمانی دراز در دنیای بی سرانجام و پرآلام شکسپیر سیر می کنم ....که این دو عجبیب شباهتی دارند در مزمت بی وفایی دنیا و تنهایی آدمی .. و کلام دردناک شکسپیر شاید ...اگر خواب مرگ دردهای قلبمان و هزاران آلام دیگر را که طبیعت بر پیکر ما فروریخته پایان بخشد نهایت و سرانجامی ست که باید البته آرزومند آن بود.....آنزمان که این قفس فانی و خاکی را بدور می افکنیم در آن خواب مرگ شاید رویاهای ناگواری را ببینیم !ترس از همین رویاهای زود گذر است که مارا به تحمل و تآمل وا می دارد....از خطابه های جاودانه هملت اثر شکسپیر.....و نهیبی که ایندو بر شرارت وخود خواهی آدمیان می زنند جای بسی تآمل دارد...... بهار عربی زمانیکه اوریانا فالاچی خبرنگار فقید ایتالیایی به معمر قذافی مستبد گفت ...میدانی چیه !ملت لیبی از ترس !شما را تحسین می کنند و شما هم از ترس مواظب خودتان هستید ....نکته ظریفی در این جمله کوتاه مستتربود که همه ماجرای مستبدین عالم از ابتدا تا انتها در همین یک نکته ظریف محصور است یعنی حجابی منجر به ترس که حاکم و محکوم را بر اساس قدرت فائقه و بی پاسخگویی اندک از یکدیگر جدا می کند و به غول استبداد و سرکشی عامرانه اجازه دخل و تصرف در روابط موروثی ارباب و رعیتی را می دهد...همچون قلعه حیواناتی است که جرج اورول آفریده که همه مفاهیم و مقوله ها در خدمت زرو زورناشی از قدرت مزورانه قرار می گیردو برده گی منزلتی می یابد که ارباب معرفت از توصیف مزایا و مرایای آن عاجزند!...واگر از فرو تنی عارفانه گفتگویی هست نیات دیکتاتور است که خود نمایی می کند نه آدمیت رعیت که هنوزاز منظر قدرت مطلقه به مقام شهروندی نرسیده اند،.... این حکایت سرزمین های استبداد زده است که به نوعی از جهت بی خبر سازی مردم خویش یاد اور مجمع الجزایر گولاک در شوروی سالهای استالین است که خون ملتی را درشیشه کرد تا خود با لذتی وافر به حکمرانی مستبدانه خویش ادامه دهد..... جنبش های اجتماعی اخیری که در خاورمیانه و کشورهای عربی آغاز شده و معروف به بهار عربی ست اگر هرچه نداشته باشد همین که مردم را برای مطالبات از هر سنخ به صحنه آورده باعث می شود تا تصمیمات دراین جوامع از عمودی و تحکمی به مردم برگردد...لذا بعد از سالهای رکود باید امیدوار بود منبعد تصمیمات نه بر اساس منویات قدرتهای بزرگ و علائق شیوخ که با توجه به خواست ملتها گرفته شود..... ....سنت بسته این جوامع ریشه در تاریخ و جغرافیایی دارد که شاید به جرئت بتوان گفت هزاره ای ست که دوران افول فرهنگی خود را طی می کند و مشکلات پیچیده آن جلوی هرگونه تحرک و شادابی و مبارزه برای رسیدن به حداقل های جوامع باز و زنده را گرفته و وضعیت و کارکردها چنان باتلاقی ست که هر جنبشی را به فرود های ناکجا آباد برده است ....وامروز هرچند دیر اما این جوشش درونی آغاز شده است که امید است باعث گشایش در همه گوشه های فرهنگ و تمدن در خاورمیانه را فراهم کندو ملت غنی عرب در ارثیه مادی ومعنوی به حق از زنجیرهای بسته بر پایش آزاد گردد و جای پایی برای سرهنگ ها و ژنرال های خلق االساعه نماند.... ماهشهر تابستان 1390 علی ربیعی (علی بهار) متن کامل مقاله بهار عربی را در نشانی زیر مطالعه فرمایید. http://alef.ir/1388/index.php?option=com_content&task=view&id=112252
|
|
| از دفترهای گذشته |
| ساعت ٩:٥٥ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٤ کلمات کلیدی: دکتر شریعتی ،قصه آه ،مستخدم دانشکده |
|
حکایت آه زمستان اگر باران ببارد باز هم کولی دوره گرد پیر دیروزی تارهای ربابش می نوازند نغمه های دلکش شیرین دشتی را خاطرات صحبت یاران و مستی را مراجعه به دفتر خاطرات همیشه خالی از لطف نیست هم آدم خودش را مرور می کند و هم یادی و یاد گاری ازکسان و ناکسان زمانهای از دست رفته که تجدید خاطره می شوند ...هرچند افسوس نانوشته ها همیشه بسیار بیشتر از نوشته هاست چون همین یکی که مشابه اش در طی دوران تحصیل کم نبودند و حالا همه از یاد رفته اند ......در فراز و فرود زمان رنج های ناگهان ...... مستخدم دانشکده ای داشتیم سبز چشم با گونه های براستی برآمده و شانه هایی خسته و افتاده و کت و شلواری که برتنش زار می زد از روستاهای جنوب خراسان بود تازه استخدام شده بود..احتمالا به او گفته بودند که بعضی ها که می روند دست شویی یا هر جای خلوت تو بعد برو دنبالشان ببین چیزی نوشته اند یا نه ..اگر مثلا توالت نوشته ای! دیدی گزارش کن و او بیچاره در آن سالهای داغ ودرفش انقلاب از این دست شویی به آن دست شویی بدنبال بچه های شلوغ که یکی و دوتا هم نبودند سرک می کشید و گاهی تا کلاس هم بچه ها را دنبال می کرد.... کلاسهای جامعه شناسی آن سالها غوغایی بود پر از شر و شور ...همه رشته های تحصیلی بی کم و کاست واحدهای عمومی را جامعه شناسی می گرفتند بویژه بعد از اثری که دکتر شریعتی در دانشکده ادبیات گذاشته بود و رفته بود ...کلاس جامعه شناسی عمومی آنروز هم مثل همیشه شلوغ بود و من پیش از ورود استاد ،پای تخته سیاه بلند بالای کلاس رو به بچه ها نوشتم آه و بخنده آه را تا توانستم کشیدم مستخدم با همه قد سرک می کشدتوی کلاس و بی مقدمه می پرسد نوشتی شاه!بیچاره هنوز با جو دانشکده آشنا نیست می گویم من نوشتم آه !بیا تو و ببین، اصرار می کنم و او عقب می رود ...بازمی گویم ببین من نوشتم آه نه شاه ....و دوباره این بار گچ را از عرض می گیرم و با حروف درشتتر می نویسم آه ......به مستخدم هم گفتم بیا ببین چگونه نوشته ام آه ..کلاس از قیاس شاه و آه می زند زیر خنده ..خنده هایی بلند و از سر درد که هیچ گاه فراموش نمی کنم حالا نخند کی بخند...خنده های آزار دهنده برای تازه مستخدم بیچاره که دم در کلاس هاج و واج مانده بود... دوو سه نفر هم از بچه ها جلوی رفتنش را گرفته بودند به عبارتی نه راه پس داشت نه راه پیش........یکی از پایین بلند فریاد می زند هی علی بزرگش کن تا خوب ببیند آه را می گویم در حالی که صدای آه آه کلاس لحظه ای قطع نمی شودو من باز هم آهی بزرگتر بر تخته سیاه می کشم ،مستخدم در حصارمانده است و فریادهای آه آه ....گوش خراشتر ادامه دارد استاد که وارد کلاس می شود ...از طرف دیگر دانشجویان یکی یکی خارج می شوند موضوع تا آنجا کشدار می شود که در کریدور دانشکده همه دارند می گویند مرگ بر آه بدون اینکه بدانند اصل موضوع چیست ..بعد از این ماجرا مستخدم بیچاره دوباراز راه پله دانشکده پرت می شودپایین بگونه ای که دیگر جرئت نمی کند پایش را به طبقه دوم ساختمان بگذارد...... داریم از دانشکده خارج می شویم گارد درب خروج اشاره می کند هی تو بودی نوشتی آه تا به جواب برسم در ازدحام دوستان گم شده ام..... از دفترهای گذشته مشهد دی ماه 1356 علی بهار |
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : ... در جاده ای که می رفتیم زیر بارش برگها و بادها جایی زیر رگبارحزن زندگی ایستادیم!... پروفایل مدیر : علی بهار |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |


